تبليغاتX
همه عقايد من

یک روز برهنه به این دنیا آمدم

لیک پوشیده از دنیا خواهم رفت

حرف هایت را بپوشان

بدنت را بپوشان

ذهنت را بپوشان ...


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390 و ساعت 22:12 توسط سحر تحویلی |
گفتگوی سحر تحویلی با دکتر اشک داهلن، مترجم و استاد زبان پارسی دانشگاه اسلو (نروژ)

در سال ۱۳۵۱ وقتی مسؤولان شیرخوارگاه نارمک نام این بچّۀ گریان را «اشک» گذاشتند، نمی دانستند که سالها بعد «دکتر داهلن» در رشتۀ زبان های ایرانی از دانشگاه معروف اپسالا (Uppsala) در سوئد فارغ التحصیل خواهد شد.

هفت ماه پس از آنکه معلّمی به نام مرتضی یوسفی نژاد، پسرک نوزاد را که مقابل درب خانه اش رها شده بود، به شیرخوارگاه تحویل داد و رفت، یک زن و شوهر بافرهنگ سوئدی به نام « داهلن» سرپرستی وی را پذیرفتند و او را با انجام تشریفات قانونی لازم، با خود به استکهلم بردند.

پسر بی نام و نشان ایرانی در جستوجوی هویت گمشدۀ خویش بی هیچ تماس و آشنایی با ایران و ایرانی، آنچنان به زبان فارسی دل سپرد که سرانجام از دانشگاه اپسالا دکترای زبان فارسی گرفت و استاد ایرانشناسی در نروژ شد و با مانا آقایی شاعر و محقق ایرانی ازدواج کرد. وی هم اکنون در کار تحقیق و تدریس در زمینۀ ایرانشناسی، به ویژه تاریخ و ادبیات، در دانشگاه اسلو است.

 

اشک در رابطه به اولین برخوردش با زبان فارسی می گوید:

–  تا جایی که می توانم به یاد بیاورم، همیشه عجیب شیفتۀ فرهنگ ایران بودم. هفده سال داشتم و دورۀ دبیرستان را می گذراندم که برای نخستین بار با چند دانش آموز هم سن و سال ایرانی آشنا شدم. آشنائی با فرهنگ آنها برای من بسیار هیجان آور بود، به ویژه از این رو که نخستین بار بود که با افرادی که از نظر ظاهری به من شباهت داشتند، برمی خوردم. این احساسات بطور دقیق قابل توضیح نیست اما حتّی از لحاظ رفتاری و عاطفی بین خودم و آنها وجوه اشتراک بیشتری می دیدم.

 

اشک در ٢٥ سالگی شاید برای جستن سرنجی از پدرومادر ایرانیش به دنبال کشش های هویتی شناسا و ناشناس درونیش به ایران سفر می کند:

–  هشت سال بعد که برای اولین بار به ایران سفر کردم، این حس نزدیکی و قرابت بیشتر در من تقویت شد. حس می کردم که من به دو کشور تعلق دارم، یعنی هم سوئدی هستم و هم ایرانی. این حس، حس فوق العاده خوبی بود

.

  به هر حال، در آن دبیرستان خانمی بود معلم زبان فارسی که به دانش آموزان ایرانی آموزش زبان مادری می داد. این خانم به من بسیار محبت کرد و از وقت و نیروی خود مایه گذاشت تا به من خطّ و نحو و واژگان ساده فارسی را یاد داد. ایشان مرا متوجه آهنگ و لطافت زبان فارسی کرد و پنجره ای به جهانی تازه روبروی من گشود. ازکودکی علاقۀ بسیار به نوشتن داشتم و تصمیم گرفته بودم که روزنامه نگار بشوم. پس از دبیرستان به خدمت نظام وظیفه رفتم و سپس در رشتۀ زبان های ایرانی دانشگاه اپسالا ثبت نام کردم. داشتم برنامه ریزی می کردم که تابستان آن سال به ایران مسافرت کنم و کمی مکالمۀ فارسی یاد بگیرم. باور نمی کردم که ده سال بعد در همان رشته، یعنی زبانهای ایرانی، دکترا بگیرم و سپس مشغول تدریس شوم.




ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 15 دی1389 و ساعت 2:28 توسط سحر تحویلی |

 

من برخواهم گشت روزی از پس این حصارها و غبار ها

 

 ……!

و من روزی برخواهم گشت از پس این همه دلتنگی ها ،غصه ها و غم

 ها….!

و باز روزی برخواهم گشت از پس دلمردگی


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 31 فروردین1389 و ساعت 8:15 توسط سحر تحویلی |

18 تیر قیامی که تاراج شد

                           تاملی بر بیانیه آرمان نوری برای براندازی

سحرتحویلی

 

در آستانه قیام 18 تیر بار دیگر برخی از نیروهای اپوزسیون سنتی می کوشند تا با شکل دادن به این جنبش به باور خودشان آنرا تداوم بخشند.

اما از آنجایی که هرگز ندانسته اند این جنبش بر چه اساسی شکل گرفت نیز نمی دانند چگونه می توان آنرا هدایت کرد و تداوم بخشید.

جنبش 18 تیر در ایران  قبل از اینکه بخواهد به دلیل ماهیت خودش ماندگار شود به علت سرکوب و رفتار وحشیانه رژیم ماندگار شد و از آنجایی که در فرهنگ مبارزات سیاسی ما همواره آن کس که در گیر و دار مبارزه مظلوم واقع می شود محبوب تر است ، بسیاری توانستند با مظلوم نمایی اولا خود را به این جنبش منصوب نمایند و ثانیا از آنجایی  که هیچ آگاهی از مشی و هدف یک مبارزه نداشتند، آنرا به بی راهه بکشانند.

جنبشی که در دوران خفقان شکل گرفت و می رفت فراگیر شود با سرکوب دیکتاتوری مذهبی درخود شکست و از آنجایی که آفرینندگان آن به سردابهای رژیم منتقل شدند، وارثان آن با به حراج گذاردن این میراث آنرا بین کسانی تقسیم نمودند که یا سر در آخور رژیم داشتند و یا آنقدر از سیاست روز ایران به دور بودند که جنبش و رهایی تنها برایشان یک شعار بود.

میراث داران جنبش دانشجویی با واگذار کردن این حرکت به اصلاح طلبان حاکم ، این جنبش را از مسیر اصلی خود منحرف کردند و به جای آنکه با شکل دادن به این حرکت سرنگونی رژیم را هدف گیرند به مثابه اصلاح طلبان از رفرم داخلی سخن گفتند و این بار به ظاهر دانشجویان طلایه داران در پیش گرفتن این سیاست بودند.

برخی دیگر از دوستان با به خارج از کشور کشاندن جنبش کوشیدند تا با بازگذاشتن دست اپوزسیون در تبعید به جنبش شکل دهند که این شکل گیری تنها به جمع آوری امضا برای آزادی دانشجویان دربند و تلاش برای فراری دادن آنها محدود شد.

گرچه این تلاش ها به نوبه خود قابل تقدیر است اما هرگز نخواست و نتوانست خواستگاه و خط دهنده باشد.

میراثی که از جنبش دانشجویی پس از 18 تیر 78 باقی ماند آنقدر به این طرف و آن طرف کشیده شد تا سرانجام هر تکه از آن در گوشه ای پراکنده گشت.

کسانی که خود را وارثان بر حق جنبش می دانستند یا به گروه های طرفدار نظام پادشاهی متصل گشتند و یا سر از رسانه هایی درآوردند که تنها راه علاج ایران را حمله نظامی می دانند.

اگر براستی این دوستان در متن قیام دانشجویی بودند پس چطور به یکباره این چنین تغییر عقیده دادند آنهم بر سر موضوعی که نه تنها خود بلکه خانواده و وطنشان را نشانه می گیرد.

به همین دلیل برخی از نیروهای سنت زده ی اپوزسیون که هنوز در حال و هوای قیام 57 سیر می کنند می اندیشند که چرا آنها رهبر و هدایت کننده ی این جنبش نباشند؟

آنچه که من را به نوشتن این سطور واداشت بیانیه ی دکتر آرمان نوری بود که خودشان را رهبر جنبش سپید براندازی معرفی می کنند ، که به مناسبت سالروز 18 تیر نوشته اند. ایشان با تقارب کودتای نوژه که در 18 تیر 1359 رخ داد و جنبش 18 تیر 78 کوشیده اند تا 18 تیر را روز قیام ملی نام نهند و برای سرنگونی رژیم طرحی ریخته اند که در اینجا به مرور چند خط آن می پردازم:



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 22:50 توسط سحر تحویلی |

 

در حضر تو در سفر من

 

سحر تحويلي

 

در حضر را در سفر خواندم . يعني زماني كه ديگر در ايران نبودم . در غير اينصورت خواندش اصلا برايم ممكن نبود . پس از خواندن مقدمه و با آشنايي كلي كه خودم از نويسنده و حال و هواي نوشته ها و مصاحبه هايش داشتم ، مي دانستم كتاب به زماني برمي گردد كه من در آن وجود خارجي نداشته ام ، اما آن زمان را به خوبي مي شناسم .

اما آنچه مرا وادار به نوشتن و دوباره خواني اثر كرد اين بود كه غير از من هركسي ديگر هم كه نه با نويسنده آشنايي دارد و نه از قبل آن در مورد كتاب چيزي شنيده است ، نيز مي تواند به فضاي 28 سال قبل برگردد.

كتاب با جمله : مست خواب مي شنوم : اهالي محترم تهران .... آغاز مي شود .

 

 

يعني من ( داناي كل) در تهران زندگي مي كنم . شايد براي خيلي ها اين امر چيز غريبي نباشد. اما اين امر براي من با ذكر اين نمونه بسيار جالب توجه است .

خيلي كوچك بودم كه كتاب برباد رفته اثر مارگارت ميچل با ترجمه شبنم كيان را خواندم . آن كتاب با اين جمله آغاز مي شد : اسكارلت اوهارا زيبا نبود ، اما مردها به ندرت تشخيص مي دادند ... براي من در آن سن ،كه هنوز قادر به تشخيص اين نبودم كه زيبايي خانم ها را معمولا آقايان تشخيص مي دهند اين ابهام در جنسيت اسكارلت پيش آمد و چون اسم اسكارلت را قبلا نشنيده بودم نمي دانستم اسكارلت زن است يا مرد؟ فكر مي كردم حتما مرد است و چون دوستان مرد دارد آنها قادر نيستند ، بفهمند كه او زيبا نيست. نويسنده در ادامه آورده بود : پيشاني كوتاه ، فك مستطيلي ، ... و همه اينها تصوير من از مرد بودن اسكارلت را تكميل مي كرد . البته اين را مي توان بيشتر به حساب كار مترجم گذاشت كه مثلا به جاي استفاده از لغت چانه از لغت فك استفاده مي كند . در صفحات بعدي كتاب به كلماتي مثل : والس و برندي مي رسيدم كه هر دو برايم بيگانه بود. البته اين جاي شك نيست كه من كتابي از سنم بزرگتر را برداشته بودم ، اما مترجم هم فضاي ايران اسلامي را در نظر نگرفته بود !!! چطور مي توان در ايران اسلامي كه فقط دوغ و نوشابه گازدار آزاد است و رقص جاي خود را به سينه زني داده ، توقع داشت كه نسل نوجوان از والس و برندي سردر بياورند ؟ ( بخصوص اينكه برندي در آمريكا برندي است و در بقيه جاها كنياك نام دارد ) پس از آن و وقتي ديگر خيلي بزرگ شده بودم همواره در هر اثري كه مي خواندم توجه ام به اين امر بود . نويسنده چقدر مي كوشد تا با كمترين كلمات بيشترين معني را برساند ؟ پس برايم بسيار مهم است كه يك خواننده نا آشنا با آثار نويسنده بتواند در همان چند سطر اول داستان مكان و زمان را تشخيص دهد .

آنچه كه بسيار برايم جالب بود تعدد افرادي هستند كه در داستان وارد مي شوند ‌‌، بعضي مي مانند و بعضي مي روند اما هرگز مفقود الاثر نمي شوند . علي ، حسين ، نزي ، باسي ، ويكتوريا ، محسن و خيلي هاي ديگر هركدام در گوشه اي از داستان به سرنوشتي دچارند و حتي يك اسم نيست كه در گوشه اي از داستان بيايد و در باقي داستان از سرنوشتش خبري نباشد . باز هم شايد اين امر براي بسياري امري عادي باشد . اما نكته قابل توجه كثرت افراد است . به طور حتم در داستاني با 5 شخصيت اصلي هيچ كس از دست آدم درنمي رود اما در اينجا ما با زندگي ملتي روبرو هستيم كه در پايان داستان حتي اشك ها و لبخندهايشان نيز در دست خودشان نيست .

در طول داستان هرگز به سن راوي ، تحصيلات ، وضعيت تاهل ، پدر و مادر و ... اشاره اي مستقيم نشده اما ما مي دانيم : راوي نه خامي و شور و شوق آغاز جواني را دارد و نه انفعال و روبه سكون رفتن پايان جواني را ، كتاب ترجمه مي كند ، مطلب مي نويسد و همكلاسي ها و هم دانشگاهي هايش كه از فرانسه بازگشته اند در داستان پخش اند ، براي طلاق گرفتن از فرانسه به نروژ فرار كرده ، باغ يادگار پدرش در دست باغبان سابق و بعدها كميته است و خواهرش در تمام طول داستان از فرانسه با او در تماس است . نويسنده بر خلاف همكاران آن دوره اش عادت به شلخته وار زندگي كردن ندارد ، خانه و سر وضعش مرتب است و قصد ندارد تنها براي روشنفكر نشان دادن خود مشروب بخورد يا بنا به گفته چپي هاي آن زمان در اولين ديدار حرف از همخوابگي و مسائلي اينچنيني بزند (اما خوب سيگار خيلي مي كشد !!!!! ) خودش است و ايده ها و تفكرات و آرمان هاي خودش كه در بسياري از مواقع تنها منحصر به خودش است . براي دوست داشتنش لازم نيست كسي را از طيف او پيدا كرد ، او به تنهايي تمامي خلا بوجود آمده از نبود روشنفكران واقعي را پر مي كند. زود احساساتي نمي شود ، كارگر و راننده و سمسار را به عنوان كارگر و راننده و سمسار مي بيند . نه به كارگر به چشم يك انقلابي نگاه مي كند كه قرار است ملتي را از بند برهاند ، نه به راننده از ديد صنفي مي نگرد كه با اعتصابش بتواند انقلاب كند و نه سمسار را دزد سر گردنه مي پندارد كه با وقوع انقلاب بخواهد اعدام انقلابي اش كند . هر كدام از اينها به تناسب كار و شخصيتشان ارزيابي مي شوند . از كمال سمسار نمي توان توقع داشت دلش به حال مشتري بسوزد چون او داماد يك آخوند است و به نوعي چپاول را آموخته است زيرا اگر غير از اين بود شايد كتابفروش ميشد و نه سمسار .

اما در همين بين هم مي بينيم كه يك راننده بيشتر از آنچه كه توقع مي رود صاحب فكر و انديشه است كه اين امر در جامعه ايراني بسيار قابل توجه است . اما از يك كارگر و يا يك راننده نمي توان بر اساس ايده هاي كمونيستي توقع داشت تا دست به يك سلسله مطالعات ماركسيستي بزنند و سرانجام انقلاب كنند كه البته اگر اين امر در ايران محقق مي شد ، بي شك فضا از حال امروز بهتر بود زيرا كارگر لااقل به كاري جسماني تن مي دهد ولي ملا تنها مي تواند كار فكري كند و با وحي در تماس باشد .

نويسنده در اين امر صريح سخن مي گويد و به اصطلاح با خواننده لاس نمي زند . شاعر ، نويسنده ، روزنامه نگار ، روشنفكر، نخست وزير و شاه همه مي توانند اشتباه كنند ، گمراه شوند و گول بخورند و همه اين اتفاقات نيز در داستان ملت ايران مي افتند . روشنفكران دنباله رو مردم مي شوند و مردم دنباله رو خميني و آن زمان كه اين دو از خواب بيدار مي شوند خميني ديگر خميني شده است .

نويسنده چپ و راست را با ديد انتقادي منحصر به خود آنان مي نگرد . غير از يك مجاهد نمي توان از كسي ديگر توقع داشت كه تنها به بهانه مرگ طالقاني ، براي مرگ كسي تبريك و تسليت را با هم بگويند و همچنين از آنان انتظار نمي رود كه از لاييك بودن و زندگي اشتراكي حرف بزنند اما همين صحبت ها تنها در اين قالب از زبان شاعري برمي آيد كه با وجود چپ گرايي به خميني پناه برده است و اين يعني زايش چپ در دامان اسلام و بي شك ثمر اين ايدئولوژي چيزي جز جمهوري اسلامي نخواهد بود . پس نه چپ و نه راست راه درست پيشه كردند و نه بر خلاف تصور عموم ، طالقاني و بهشتي تافته اي جدا بافته از ساير ملايان بودند .

همانطور كه خود نويسنده در حرفهايش همواره تاكيد دارد برايش هيچ چيز وحي منزل نيست و اين امر بسيار در داستان شفاف است . راوي ، قانون اساسي ، بختيار و اقدامات دولت وي را براي برقراي آرامش و عدالت قبول دارد. پس برايشان تظاهرات مي كند ، مقاله مي نويسد و مي جنگد . اما در هيچ كجاي اثرش به توتم پرستي روي نمي آورد زيرا او آنچه را درست مي داند كه در واقع درست است . پس براي آنچه كه به درستي آن ايمان دارد آسمان و ريسمان نمي بافد . در هيچ كجاي داستان در نقش مرشد و خط دهنده ظاهر نمي شود و به قول حافظ او آنچه شرح بلاغت است با تو مي گويد حال تو خواهي پند گيري يا ملال . كه اين امر هم به استعداد و دايره مطالعات خوانندگان برمي گردد . اين ويژگي هم در داستان ها و در واقع در زندگي ما كمرنگ است . ما همواره يا كسي را آنقدر مي كوبيم كه گرد از پيكرش بلند شود و يا آنقدر به اوج مي بريم كه سقوط كند و در همه مواقع نيز امام زاده اي كه خود مي سازيم كمرمان را مي زند .

نويسنده اثر، از معدود نويسندگان و فعالان سياسي است كه نبض زمان خود را در دست دارد . گيج و مبهوت جمعيت و شعارهاي گوناگون نمي شود . آن زمان كه همه روبه انقلابي كذايي پيش مي روند او در دفاع از دولت قانوني آن زمان قلم به دست مي گيرد كه اين امر در آن شرايط كاري منحصر بفرد است .

اما خواننده ي در حضر تنها يك روايت تاريخي را نمي خواند . خواننده ي در حضر مي خندد وقتي كه راوي مي گويد : از بهار آزادي حرف نزن كه شكوفه مي كنم . خواننده با راوي مي گريد زماني كه محسن به چوبه دار سپرده مي شود . خواننده تاسف مي خورد وقتي كه دكتر مي گويد مغز من جواهر است كه از كشور خارج مي شود و انگشت مي گزد وقتي كه هيچ كس پاسخ هيچ خميني را نمي شنود .

بي رحمي و قصاوت حكام جمهوري اسلامي امري نيست كه بتوان آن را با كلمات پنهان ساخت و يا طوري بيان كرد كه خواننده نهراسد . پس چگونه مي توان از شبي كه ظلمت سراسر آسمان ايران را پوشاند سخن گفت ؟ نويسنده اين كار را از خود شروع مي كند . گشتن ماشين توسط كميته چي ها ، مزاحمت هاي شبانه به بهانه هاي واهي و در آخر داستان محكم ترين ضربه كه نشان از درنده خويي و تن فروش صفتي حكام و نوچه هايش دارد . لخت كردن مسافران و جواب هاي زننده به بهانه بازرسي كه تنها نشانگر سياه پنداري ماموران است و نظيرش را در هيچ كجا نمي توان يافت .

در شعر همواره آخرين مصرع ضربه آخر را مي زند و خواننده را به تامل وا مي دارد . اين امر با آخرين جملات اثر به خوبي ملموس است ، ضربه اي دردناك كه تلنگري است بر خواننده : اشك بي اختيار و بي زنهار مي بارد گويي حتي گريستن هم از اين پس به دستور اين هاست ...

آن زمان هنوز خميني دستور تفتيش عقايد ، حمله به كردستان ، اعدامهاي دسته جمعي ، جنگ تا رسيدن به كربلا ، قتل سلمان رشدي ، ترورهاي خارج از كشور و خيلي چيزهاي ديگر را نداده بود . اما چقدر كم بودند كساني كه حتي بعد از اينها فهميدند كه ديگر هيچ چيز در دست خودمان نيست .


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 23:38 توسط سحر تحویلی |

ادبیات هر مملکتی  بیانگر ساختار آن مملکت است

 

 

 

گفتگو با بانو شهلا آقاپور

 

 

هنرمند ، دبیر کانون نویسندگان ایران در تبعید

 

 

پرسشگر : سحر تحویلی

 

 

دبیر گفتگو با اهل نظر در ادبیات و فرهنگ

 

 

 

 

 

- با درود و سپاس فراوان بانو شهلا آقاپور از اینکه دعوت ما را پذیرفتید.

 

 

با تشکر از شما و سایر همکارانتان

 

 

 

- خواهش می کنم کمی ازخودتان بنویسید تا خوانندگان مجله ادبیات و

 

 فرهنگ بیشتر با شما و کارهای فرهنگی  و سیاسی تان آشنا شوند.

 

من شاعر ِ نقاشی هستم   که در دنیای هنر مجسمه سازی   زندگی می کنم و شغلم هم   تدریس هنر در مدارس ، دانشکده ها و موسسه های دولتی ، به طرق مختلف پروژ های علمی ادبی است و ۱۹ سال است که از ایران خارج شدم   ، بیشترین فعالیت هنری ،ادبی من درمجامع آلمانی بوده است.   در سال   ۲۰۰۷ بعنوان یکی ازدبیران کانون نو یسندگان در تبعید انتخاب   شدم .

به عدالت فردی و اجتماعی که پا یه   و اساس آن حقوق بشر است ، اهمیت بسزایی می دهم و با حکومتهای غیر انسانی و توتالیترکه حکومت اسلامی ایران نیز یکی از این حکومتهاست شدیدا مخالف هستم

من از نظر تفکر سیاسی خود   را کاملا مستقل می دانم و به هیج حزب   یا سازمان سیاسی وابسته نبوده ونیستم . بیشتربه اندیشه های اومانیستی و اگزیستانسیالستی گرایش دارم و به نوعی از   سوسیال دمو کراسی معتقدم.

 

 

 

 

- وضعیت ادبیات و فرهنگ در داخل ایران را به چه شکل می بینید؟ با توجه به اینکه روزانه بسیاری از آثار نویسندگان و شاعران ما در ایران به تیغ سانسور سپرده می شوند و یکی از ویژگی های رژیم های توتالیتر تاثیر مستقیم بر فرهنگ و ادبیات یک ملت است ، به گمان شما آیا از اکنون می توان مفری یافت تا زبان و ادبیاتمان را بازیابیم ؟

 

جهان از کلام آغاز شد

 

  کلام از کلمه آرایش شد

 

و کلمات مرا رسوا کردند...

 

ادبیات هر مملکتی   بیانگر ساختار آن مملکت است 

 

به گونه ای   متن هر نویسنده ای   گو یای   افکار، احساسات و تخیلات آن نویسنده ست.

 

و طبیعتا هرهنرمندی متاثر ازروندهای تاریخی سیاسی   پیرامون خود است ونتیجتا   هراثر ادبی   و هنری نیز، در زمانه‌ی خود پرسش ‌ های خاص خود را   مطرح می‌‌کند و تغییر می پذیرد .

در حال حاضر فرهنگ و ادبیات در ایران شکل بحرانی   و از طرف دیگر رو به پیشرفت است ، پارادوکسی   که   یکی ازبازتابهای روان فردی و اجتماعی   حکومت استبدای است که در ایران وجود دارد، خواه و نا خواه این وقایع   تاریخی، فر هنگی وآسیب های   سیاسی در اثار هنرمندان و نویسندگان اثر   خود رامی گذارند از آنجا ئیکه و حشت وفاجعه سانسور   در ایران هر روز اوج می گیرد، نویسنده   نا گزیر یا گزیر دچار خود سانسوری می شود و این آسیب ها ی فر هنگی سیاسی را   حتی وقتی   هم مهاجرت می کنند   در آثارشان می توان دید.

اینکه مفری بتوان یافت   که زبان و ادبیاتمان را دریابیم، به باور من تلاشی خودبخودی در جامعه هنر و ادبیات شکال می گیرد. نمونه های بسیاری در تاریخ ما وجود دارد. سانسور و ممنوع ها و تابوها نمادهای تازه ای در جامعه ما نیستند و هنر و ادبیاتمان در طول تاریخ با همه این پدیده ها مبارزه کرده است. مثلا حمله اعراب به ایران و خلق شدن شاهنامه را ببینید و همینطور است در دورهای دیگر که به هر روی هر تابو و ممنوعیتی ضد خود را نیز خلق می کند و نویسندگان و هنرمندان و شاعران جامعه ما نیز راه های حفظ و ارتقاء ادبی و هنری و فرهنگی را بنوعی تداوم می بخشند. یکی از این نمونه حرکتها شاید مسئولیتهای فرهیختگان ما در تبعید باشد که بدور از سرکوب و خفقان حکومت اسلامی به حفظ و ارتقاء ادبیات و هنر پرداخته و می پردازند.

 

 

 

- با توجه به اینکه شما یکی از   دبیران کانون نویسندگان ایران در تبعید می باشید ، فکر می کنید که ادبیات در تبعید توانسته است خلا ناشی از سانسور در ایران را پر نماید؟

 

ادبیات در تبعید و یا مهاجرت شاخه ای از ادبیات معاصر است که   مقوله بسیار مهمی است که بستگی به تفکر و روش زندگی   آن نویسنده در کشور میزبان   دارد.

  درمیان متفکران و اندیشمندان عرصه‌های فرهنگ، هنر و ادبیات ایران، عموما دراروپا بوده و هست

نویسنده تبعید ی یا مهاجر در این   عصر نوین با ارتباطات اجتماعی ـ بین‌المللی   بیشتر با ادبیات غرب در تماس است و با آزادی   می تواند بنویسد   و   به چاپ بر ساند این امکانات اشنایی و فرا گیری باعث    دگردیسی فر هنگی با شکستن مرزها و تا بوها ست به طور مثال در دنیای مدرنیته شعر نسبت به داستان کم رنگ می شود پیوسته تعاریف و معانی تغییر می کنند بافتار ادبی ازشکل بسته بندی و قطعیت   در می اید وبه همه رنگی تبدیل می شود.

یکی از برجسته ترین کارها در این دوره پیوند بیشتر ادبیات و هنر ما با جهان است. ترجمه و ارتباط جهان با ادبیات و هنرما در این سالها قابل مقایسه با گذشته نیست.

ارتباطات اینترنی و تبادل اندیشه   بین نویسندگان داخل و خارج گام موثریست سانسور و خفقان داخل ایران را بنوعی ناکارآمد کرده   است   و داخل و خارج را در ارتباط نزدیکتر و وسیعتری قرار داده است ، هر چند بین   نویسندگان داخل و خارج اختلافات فکری ونظری بسیاری و جود دارد.   به هرحال خلا   ناشی از سانسو ر را   فقط   می شود با آزادی بیان و قلم   در ایران بطور ریشه ای   پر کرد.

 

 

 

- با توجه به وضعیت زنان در ایران که عواملی مانند مردسالاری و حکومت اسلامی عرصه را برایشان تنگ کرده است ، شما به عنوان یک بانوی موفق ایرانی چه راه کارهایی را برای برون رفت زنان از این وضعیت پیشنهاد می کنیدو دلیل موفق نبودن جنبش زنان در خاورمیانه چیست ؟

 

این واقعیت تلخ دنیای ما است که   متاسفانه   هنوزدر   جامعه غرب با تمام پیشرفت اش    مردان بیش از زنان   در راس کارهای حکومتی هستند. به خصوص در جوامع عقب افتاده استبداد ی پدرسالاری این مسئله دهشتناکتر بیداد می کند.

 

سانسور  هسته اصلی آن   نبودن آزادی فردی   و نهادینه نشدن دموکراسی در تک تک افراد    است که از خانواده آغازمی شود. ادبیات ما هنوز حتی در تبعید دچار فرهنگ پدرسالاری و مرد سالاری ست.

وقتی روشنگری فرهنگی و آزادی فردی ،اجتماعی و احزاب افزایش ِیا بد ، که شامل آزاد ی اندیشه و رهائی اندیشه از قید و بندهای اسارت های مذهبی ، سنتی و قدرتهای سیاسی   خودکامه می باشد.. البته آزاد اندیشی دلیل بر کسب حقوق شهر وندی نیست بلکه روشنگری با پاشاندن بذرآگاهی ، اندیشه   و معرفت می تواند هر کسی به حقوق    انسانی   فردی خود در جهان    واقف شود

برای بدست آوردن مفهوم درست آزادی زنان و مردان در ایران و نجات جامعه ازبند نظام مستبد حکومت جمهوری   اسلامی لازم است که   مردم ما به آگاهی های اساسی و پایه ای برسند یعنی آزادی نوعی آگاهی ست که این اندیشه   در ذهن ریشه بگیرد تا    از درگیر ی سنت های کهن واندیشه های بسته و پدر سالارانه رهایی پیدا کنند   و اصول زندگی را با خرد ،تجدد سازی و انسان گرایی پایه قرار دهند. این مساله مهم نیاز به پروسه زمان ،آموزه های   روشنگری مداوم و مبارزه خردمندانه با اشاعه ی علوم و هنرتازه و ادبیات نوین   می باشد.

هر   پرسشی تازه ، حرکت و جنبش زنان    به سوی آموزش   و روشنگری گامی ست مفید و با جدی گرفتن خود و دیگر زنان با اتحاد همدیگر   و   با تلاشی های   پی در پی مو فقیت ها به مرور بو جود می آید.    فکر می کنم ازادی و حقوق برابر در هیچ دوره تاریخی خواستگاه اجتماعی سیاسی زنان ما تا بدین حد فراگیر نبوده است.

 

 

۱" نظریه «حقوق طبیعی» که از فردباوری بر می خیزد در عصر جدید نخستین بار از سوی جان لاک فیلسوف انگلیسی در قرن ۱۸ طرح شد. لاک حقوق طبیعی را ناشی از خدا نمی داند بلکه آنرا اصلی می داند که به بداهت عقلی دریافته میشود و اینکه «همه انسانها برابر و مستقل اند» ویا «هیچکس نباید به زندگی و سلامت و آزادی و یا دارایی دیگری زیان برساند» امری بدیهی و عقلی می شمرد. بر این اساس که همه انسانها آزاد و برابر و مستقل اند، جان لاک نتیجه می گیرد که «هیچکس را نمی توان بدون رضایت او از این حالت خارج کرد و تابع قدرت سیاسی دیگری قرار داد.» یکی از عواقب این نوع تفکر این بود که جامعه سیاسی خود حاصل یک قرار داد است و عدالت چیزی جز خواست و رضایت فرد نیست "(۱ترجمه م .حیدران)

 

 

 

- به نظر شما کانون نویسندگان ایرانی در تبعید چگونه می تواند خود به عنوان یک قطب مستقل از هر حزب و سازمانی ، در جهت مبارزه با جمهوری اسلامی گام بردارد؟

 

همچنان که می دانید کانون نویسندگان متشکل از نویسندگان تبعیدی ست در اروپا و امریکا که افکارو عقاید سیاسی مختلفی دارند.

کانون نویسندگان نهاد ادبی ،صنفی،   فراحزبی و سیا سیت ودر عین حال مسئول و متعهد به آزادی اندیشه ، بیان و قلم است و حامی    نویسندگانیست که به خاطرکلام و قلمشان   در زندانها ی ایران بسر می برند   و جانشان در خطر است ،کانون نویسندگان در تبعید در نظر دارد به غیر از دادن   بیانیه های اعتراضی و روشنگری با نهادهای بین المللی تماس داشته باشد و وضیعت نو یسندگان در بند   را نشان دهد و در کنار جنبش های فر هنگی سیاسی فعالیت های ادبی مثل چاب کتاب از نویسندگان مبارز داخل و خارج و جانباختگان اهل قلم   بکوشد. اینها گامهایست که کانون نویسندگان در توان خود به یاری نویسندگان خو اهد برداشت .

 

 

 

- به باور شما چرا جمهوری اسلامی دست از تروریست پروری و آشوب   جمهوری اسلامی بر نمی دارد و ایران را روز به روز بیشتر به ورطه ی نابودی   و ویرانی سوق   می دهد؟

 

به نظرم حکومت   اسلامی   برای پاسداری   حاکمیت ویرانگر خود در کشور به هر کاری دست می زند تا بتواند   با ایجاد وحشت در منطقه   قدرت دیکتاتوری اسلامی را حفظ کند   آنطور که به نظر می آید برای او نابودی   مردم و کشور اهمیتی ندارد.

 

 

 

- آیندهء رژیم جمهوری اسلامی را چگونه می بینید؟

 

من کار شنانس امور سیاست و جامعه نیستم ولی بر این باور هستم که با تلا ش ها ی مردم ، عاقبت روزی آینده ی رژیم جمهوری اسلامی به    انحلال می انجامد، زیرا هرحکومت دیکتاتوری بعد از مدتی   که مردم به اگاهی بیشتری می رسند از بین می رود.

 

 

 

- دلیل پرا کندگی و ناهمبسته بودن ِ ایرانیان   به ویژه نیروهای سیاسی در خارج کشور چیست و شما که سالهاست از دور و نزدیک با ایرانیان در تماس هستید،   چه پیام   و پیشنهادی برای ایرانیان درغربت   به ویژه نیروهای اپوزیسون ، هنرمندان ، نویسندگان وشاعران دارید؟

 

فکر می کنم بزرگترین دلیل می تواند عدم تحمل و فرهنگ استبدادی باشد که هنوز در بسیاری ریشه دارد به این معنی که از نظر فکری یا اعتقادی شاید دمکرات و لیبرال و دارای ضریب تحمل بالا باشیم اما در عمل چنین نیست. بنظرم یکی از پایه ای ترین اصول دمکراسی و دمکرات بودن تحمل مخالف و احترام به موجودیت اوست. به باور من هنوز اینگونه در میان ما ایرانیان دیده یا عمل نمی شود. دلیل دیگر شاید پیچیدگی شرایط سیاسی، اقلیمی و ساختار جمعیتی ما ایرانیان باشد که در این زمینه فرهنگ سیاسی حکومتهای استبدادی همواره آتش بیار تضادها و اختلاف ها و در نتیجه تنش و جداییها بوده است.

اگر چه تکامل روند جاری خودش را داشته و دارد و خواهد داشت و منتظر هیچ حکومت یا جریان سیاسی نخواهد ماند و دمکراسی و پایه ها و ضرورتهای آن نیز در جامعه خواه و ناخواه شکل می گیرد و نهادینه می شود. از این نظر به آینده سرزمینم بسیار بسیار خوشبین و امیدوار هستم.

 

 

 

 

- با سپاس از شما که به پرسشها پاسخ گفتید و امیدوارم که درگفتگوهای دیگرنیز ما را همراهی بفرمایید.

 

 

 

من هم سپاسگزارم

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 و ساعت 18:31 توسط سحر تحویلی |

اصلی ترین مسئولان سقوط ایران در بهمن پنجاه و هفت و

 

فجایع  و فلاکت های پس از آن، روشنفکران هستند

 

 

  گفتگو با دکتر امیر سپهر

 

 نویسنده و تلاشگر سیاسی

 

 

پرسشگر : سحر تحویلی

 

دبیر گفتگو با اهل نظر در سایت ادبیات و فرهنگ 

 

                                                                            

 

1- خواهش  می کنم کمی ازخودتان بگویید تا خوانندگان مجله ادبیات و فرهنگ بیشتر با شما و کارهای فرهنگی  و سیاسی تان آشنا شوند.

 

در اين مورد چيز زيادی برای گفتن ندارم جز اينکه در زمينه شخصی تهرانی هستم از پدر و مادری آذری. در زمينه ی کار سياسی و فرهنگی هم که سی و اندی سال است که تلاش می کنم. قبل از انقلاب هوادار جبهه ی ملی بودم. با راندن زنده ياد دکتر بختيار و مبدل به "جبهه ی مذهبی" شدن اما کاملآ به آن جبهه پشت کردم. سپس هم با همه ی توش و توان خود از دولت زنده ياد بختيار دفاع کرده و خواهان جلوگيری از انقلاب شدم. يعنی پيش از انقلاب به شدت ضد انقلاب شده و مادام هم که در ايران بودم  بهای ضد انقلاب بودنم را می پرداختم. حال هم که نزديک ربع قرنی می شود که در غربت و آوارگی مشغول تلاشم. از راه نوشتن در پاره ای از نشريات فارسی و مدتی هم آلمانی، راه اندازی يک راديو در بيست سال پيش و مصاحبه و کار سياسی تشکيلاتی.

 

2- امری که در بیشتر آثار شما به چشم می خورد ، نوع نگرشی خاصی است که به سالهای قبل از 57 باز می گردد. در این نگرش شما همواره کوشیده اید  حکومت رضا شاه و محمد رضا شاه را مورد ارزیابی قرار دهید . به طور کلی تفاوت حکومت پهلوی با سایر نظام های پادشاهی قبل در ایران را چگونه می بینید  ؟

 

من البته نوشته های گوناگونی دارم، در زمينه ی های مختلف. مانند تحليل سياسی، واشکافی ناهنجاری های فرهنگی و رفتاری، نقد معرفت شناسی، روشنگری در زمينه ی ناراستنگاری هايی بنام تاريخ نويسی و ديگر مسائل اجتماعی.  بخشی که شما بدان اشاره کرديد، نگرش به رخداد های تاريخی و فرهنگی و انگيزه ها و اسباب سقوط ايران درسال پنجاه و هفت است. پرداختن به کارنامه ی پادشاهان پهلوی از آن دريچه است که به نوشته های من وارد شده.  مراد هم در آن بخش، بيشتر بررسی عملکرد روشنفکران ما بوده تا به زير ذره بين بردن عملکرد پادشاهان پهلوی.

                           

 

زيرا که به باور من، اصلی ترين مسئولان سقوط ايران در بهمن پنجاه و هفت و فجايع  و فلاکت های پس از آن، روشنفکران هستند، ولو اگر ناآگاهی را هم که دليل آن انحراف و خودويرانی ملی بحساب آريم. بدين دليل روشن که فرهنگ سازی و بالا بردن سطح خرد و دانايی های مردم يک جامعه، اساسآ از وظايف فرهنگواران است نه حکومت ها.  حکومت ها همانگونه که از نامشان بر می آيد، کارشان حکومت است نه خدمت فرهنگی. بويژه در جوامعی نظير جامعه ی ما.

ليکن چون پرسش شما بيشتر از آنسوی می آيد که من در وارسی کارنامه ی پادشاهان پهلوی به چه برايندی می رسم که از ايشان پدافند می کنم، ناگزيريم که آن بخش را با بررسی عملکرد روشنفکران که پيام اصلی آن نوشته ها است هم سنگ سازم، تا اينکه پاسخ من با پرسش شما در هماهنگی و ارتباط ماند.

بدين شکل که، هم به کيستی و چگونه باشی روشنفکران بپردازم که مراد آن نوشته ها است، هم به بررسی کارنامه ی پادشاهان پهلوی و هم به انگيزه ها و اسباب انقلاب اسلامی سال پنجاه و هفت. رخدادی بی هيچ ترديد انحرافی، ويرانگر و ضدايرانی که اگر مسئوليت سی درصد آن با خود رژيم پيشين باشد، مسئوليّت مانده ی هفتاد درصدی آن با همين روشنفکران است. اين نيز بياورم که از پيش هم پيداست که در پردازش يک پاسخ کوتاه برای اين چند بخش، ناگزير دچار آشفته نويسی خواهم شد.

چون، پرداختن حتی به يک از اين سه هم که هر يک خود دارای چند شاخه هستند، بيرون از صبوری يک نوشته است. اين در حالی است که اگر من حتی يکی از آنها را هم در اين نوشته ناديده انگارم، به پاسخی درخور دادن توانا نخواهم بود. زيرا که برايند نوشته های من، از پيوند وارسی اين هر سه است که بسامان می گردد. پس، از اينروی، از هم اينک از کاستی هايی که در اين پاسخ پيش خواهد آمد بسيار پوزش می خواهم.

باری، پاسخ به اين پرسش را از اينجا آغاز می کنم که من در پايه، اين واژه روشنفکر را با آن معنايی که ما از آن برداشت می کنيم، هيچ قبول ندارم. زيرا اين واژه جدای از اينکه در هيچ زبان ديگری اين مفهوم را نمی رساند، يک نام رد کننده معنای خود هم هست. چرا که روشنفکر يعنی امری ماضی و تمام شده. يعنی فردی که فکرش برای هميشه در مورد همه ی دانش های بشری روشن شده و ديگر کار آموختن را به پايان رسانده...

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 18:46 توسط سحر تحویلی |

باید فلک را سقف بشکافیم

 

 

سحر تحویلی                                   

 

جمهوری اسلامی 28 سال پیش تا کنون در انتخاباتی که نمی دانم آنرا فرامایشی ، نمایشی و یا هر چیز دیگری بنامم ، خود را ثبت کرد . فقط می دانم انتخابات کلمه ای است که می تواند سرنوشت یک ملت را رقم بزند . چه درست اجرا شود و چه نشود مفهومی است که با یک علامت بزرگتر – کوچکتری یک ملت را از عرش به زیر می کشاند و یک عدد می تواند هزاران نفر را به چوبه ی دار بسپارد. کابوسی که 28 سال پیش از این با یک آری و نه ساده شروع گشت و تا کنون ادامه دارد. انتخاباتی که در آن بنا به آمار رژیم 98 درصد به آن آری و 2 درصد بدان نه گفتند.

 

 

اما در این بین نکته جالب توجه این است که هرگز کسی از 2 درصد باقی مانده نپرسید. از 2 درصدی که بنا به آمارهای خود رژیم به جمهوری اسلامی نه گفتند . 2 درصدی که بعدها به زندان رفتند ، شکنجه شدند ، اعدام گشتند ، فرار کردند و پناهنده شدند. 2 درصدی که بعدها جای آن 98 درصد را گرفت 2 درصدی که می رود به 100 درصد تبدیل شود.

100 درصدی که یک زن است یک مرد است ، یک جوان ، یک دانشجو، یک کارگر، یک جامعه و یک ملت است یک ایران است.

ملتی است که می کوشد آزاد باشد ، در رفاه باشد کودکانش را با زبان و فرهنگ خود بزرگ کند ، فرهنگ ارتجاعی را پس زند ، پیشرو باشد و به پیش رود...

اما در این میان نسلی که در آتش این رژیم سوخته است ، خسته و زخمین در گوشه و کنار می کوشد تا میراثی را احیا نماید که خود نیز گاها از آن غافل می شود. نسلی که آنقدر از سرزمین و ملتش دور بوده است که نمی تواند نبض زمان خود را به دست گیرد، از اختلافات درونیش چشم بپوشد ، ملاحظات نکند ، بی پروا باشد و  در ازای آنچه که می کند پاسخگو باشد و تاوان بپردازد.

 

 

انتخابات در جمهوری اسلامی تنها نمادی از دموکراسی است که همانند محرم و صفر باید با شکوه و تقدس برگزار شود. باید برگزار شود تا برگزار شده باشد تا جای خالی اش احساس نگردد و دهن پرکنکی باشد برای آنانی که از دموکراسی و حق انتخاب سرنوشت ملل حرف می زنند.

اما در مقابل آن نیز احزاب و سازمانها و در واقع اپوزسیون ایرانی چه می کند؟ در مقابل این کارناوال چه تدبیری اتخاذ می نماید؟ چگونه پرده از چهره ی شب برمی دارد؟ بیانیه صادر می کند ، سخنرانی می کند و از نبایدها سخن می گوید و براستی چه وقت از بایدها حرف می زند؟ تحریم می کند ، پلاکارد پخش می کند و می کوشد صندوق ها را خالی نگه دارد. این امر برای جوامعی که اندکی دموکراسی در آن یافت شود مطلوب است ، در اینگونه جوامع آمارها با واقعیت امر کمتر در تقابل اند و این امر زنگ خطری را برای جامعه ی بین الملل در قبال اینگونه کشورها به صدا در می آورد . اما در ایران تحت حاکمیت ملایان که دموکراسی همانند کتب مقدس تنها باید از رو خوانده شود چه باید کرد؟ آیا تحریم انتخابات در چهارچوب نظامی توتالیتر می تواند  راه علاج باشد؟ در حال حاضر همان قدر که دموکراسی ، انتخابات ، قوانین و ... در ایران نمایشی است تلاشهایی که برای احیا و اجرای آنان نیز صورت می گیرد هم نمایشی است. برای برخی از سازمانها انتخابات تنها بهانه ای است که آنان را از دنیا واختلافات درونی و تلاش برای حفظ و یا بدست آوردن قدرت ، بیرون آورده و به میدان عمل نزدیکشان می کند. چرا که با نزدیک شدن به انتخابات است که به سرعت به فکر صدور بیانیه ای در خور و شایسته می افتند که املای تمام کلماتش درست و انشای آن برای همه کس قابل فهم باشد ، بعد نیز به فکر پخش و صدور آن می افتند و تنها چیزی که ملاک نخواهد بود میزان توجه و عملکرد مردمی است و پس از انتخابات نیز باز آش همان است و کاسه همان و این روند ، دایره وار تکرار می گردد.

در اینجا نمی خواهم بگویم که مردم رای می دهند و با نظام همراه هستند ، آری مردم در معنای وسیعش کمتر از آنچه که تصور می شود به پای صندوق ها می روند. من نه آماری دارم و نه از تک تک هم وطنانم پرسش کرده ام. اما آنچه که من شاهد آن بودم حکایت دیگری بوده است. مردمی که به نان شب محتاج اند گول وعده و وعیدها را نمی خورند و حتی در روز تعطیلی که انتخابات برگزار می شود هم به پای صندوق ها نمی روند . گرچه این امر خود به نوعی می تواند یک نافرمانی مدنی محسوب گردد اما از طرفی هم می تواند زمینه خروج ابدی دموکراسی را برای میهنمان رقم زند . اولا چه مردم در انتخابات ها شرکت کنند و چه نکنند این مردم نیستند که در تعیین سرنوشت خود تصمیم می گیرند و باور این موضوع از سوی مردم ، دست رژیم را برای ترک تازی های بیشتر باز می گذارد و ثانیا با گذشت این رویه فرزندان ما می آموزند که انتخابات در هر شکلش یک نمایش است و این هم زنگ خطری برای آینده ی میهنمان است. اما همانطور که گفتم عدم شرکت مردم در انتخابات ها کمتر به اپوزسیون باز می گردد و این در حالی است که اپوزسیون شاد می اندیشد که این امر ماحصل تلاش اوست . در اینجا از قشر روشنفکر که خود خوب را از بد تمیز می دهد و خود برای خود تصمیم می گیرد حرف نمی زنم  و هرگز منکر آن هم نمی شوم که بخشی از نسل جوان کشورم به مجاهد ، چریک ، کمونیست ، سلطنت طلب و باقی عشق می ورزد و می کوشد خود را با آنان هماهنگ سازد . در اینجا روی سخنم با کارکنان شرکت واحد ، فعالین جنبش زنان ، معلمان ، کارگران ، دانشجویان و سایر جنبش های خود جوش است که از درون می کوشد آنچه که حق مسلم اوست را بدست آورد. جنبش هایی که بر خلاف انتظار اپوزسیون می کوشند تا در چهار چوب قانون اساسی سرتاسر اشکال جمهوری اسلامی به خواسته های خود برسند و می کوشند تا جان یک نوجوان را از اعدام نجات دهند و نمی گویند که رژیم باید برود چرا که دستی دهانشان را آنچنان خرد خواهد کرد که یارای سخن گفتنشان نباشد. در اینجا اپوزسیون چه می کند؟ اپوزسیونی که ریشه نظام را هدف گرفته است تا چه اندازه توانسته به این جنبش ها یاری برساند؟ منظورم درج اخبار و تکرار نام ها نیست . منظورم سازماندهی و حمایت از سیل خروشانی است که اگر هدایت نشود به سد بر می خورد و چون یک جا ماند به سرنوشت اپوزسیون در تبعید دچار می شود و کارش از عمل به صدور بیانیه می کشد و در آخر در نقش یک دبیرخانه عمل خواهد کرد.

 

 

بسیاری از دوستان در سایت های گوناگون خواسته بودند که هر کس نظرش را در مورد چگونگی برخورد با انتخابات بگوید و پرسش را چنین طرح کرده بودند که چگونه طرحی نو در اندازیم؟  پاسخ  در سوال نهفته است . برای انداختن طرحی نو باید فلک را سقف بشکافیم . پس لازمه ی آن تلاشی پیگیر است. قبل از شروع انتخابات به زمینه سازی های آن توجه کنیم  باید قواعد بازی را خوب بدانیم تا بتوانیم رژیم را آچمز کنیم. از کاندیدها شروع کرده به تایید شده ها و تایید نشده ها بپردازیم . شرایط کاندید شدن و پذیرفته شدن را ببینیم و برای هر کدام از بندهای آن آلترناتیو ارائه دهیم. اگر رژیم شرط را پایبندی به اسلام می گذارد ما چه باید بکنیم ؟ در کشوری با اکثریت مسلمان و آموزش های دینی چگونه به عوام بفهمانیم که دین می تواند یک شرط نباشد. مثال بیاوریم و مقایسه کنیم ، پرونده تشکیل دهیم ، نامه نگاری کنیم  و از سازمان های بین المللی برای رسیدگی به صلاحیت برگزاری انتخابات در ایران کمک بخواهیم. آیا در سرتاسر جهان کسی یافت نمی شود که به کمک ما و ملت ما بشتابد؟ کسی که بمب بارانمان نکند ، بر روی سرمان مزدور نیاورد و فقط یاریمان دهد؟

اما آیا همه ی این کارها به دست یک یا دو نفر انجام می شود؟ اپوزسیونی که می رود تنها به نامی در کتاب ها تبدیل شود آیا اینقدر جوان و تازه خواهد شد که دست تک تک دلسوزان خود را بفشارد؟ جدا از هر بینش و مرامی یکبار در جهت آزادی میهنش تلاش کند؟ آیا اپوزسیونی که طلایه دار رهبری 70 ملیون نفر با 70 ملیون عقیده  است نمی تواند یک هیئت را برای  نمایندگی خود انتخاب کند؟ هیئتی که آنقدر مشروع باشد که هر جا جمهوری اسلامی قدم می گذارد در آنجا حضور یابد  و رژیم را افشا کند؟ هیئتی که به سوی هر سازمانی که مدافع دفاع از حقوق بشر است دست دراز کند و این در را آنقدر بکوبد تا پاسخی بیابد؟ تا بتواند مرزهای خیالی رژیم را درهم شکسته و مدعیان حمایت از حقوق بشر و دیده بانان را به داخل ایران ، زندانها ، دانشگاه ها ، تجمع ها ، تحصن ها و تا پای صندوق های رای ببرد؟ 

آیا اپوزسیون نمی تواند چنان پیوند ناگسستنی با جنبش های داخل کشور برقرار کند تا سخن این جنبش ها سخن اپوزسیون در تبعید و سخن کهنه مبارزان ما سخن جنبش های جوان و مردمی ما باشد؟ تا چنان با یکدگر متحد شویم و بتوانیم به تک تک خانه ها نفوذ کرده و دیگر برای مردم چه باید بکنند و چه نکنند نگوییم؟ تا آنان خود ما را شناخته و خود راه را از چاه تشخیص دهند؟ فکر می کنید اگر چنین شود دیگر بدون صدور یک بیانیه هم کسی به پای صندوق ها می رود؟ و اصلا در چنین فضایی چند نفر می تواند بدون وابستگی محض به رژیم خود را کاندید نمایند؟

آیا براستی نمی توان تک تک بندهای قانون اساسی را به چالش کشید و آنرا با قوانین تمامی کشورهایی که اندکی از دموکراسی بهره برده اند مقایسه کرد و به تک تک احاد ملت آموخت که خود چگونه سرنوشتش را تعیین کند.

همانقدر که رژیم در طول مدت تبلیغات برای انتخابات ها از رای دادن و به پای صندوق ها رفتن سخن می گوید ، اپوزسیون نیز از عدم مشارکت حرف می زند. رژیم عدم مشارکت را ریختن آب به آسیاب دشمن می خواند و چنان آینده ای را ترسیم می کند که گویی هر برگ رای روزی را به تاریخ ادامه حیاتش می افزاید و اپوزسیون مشارکت کنندگان را غیر ایرانی و دشمن ملت می خواند. هر گامی که رژیم برمی دارد اپوزسیون آنرا معکوس می کند و در پایان دو گزارش متناقض به جهانیان اعلام می شود. رژیم میزان مشارکت را بالا و اپوزسیون میزان مشارکت را پایین اعلام می کند و هیچکدام از این دو دردی از ما و ملت ما دوا نمی کند. باز هم عده ای به مجلس می روند ، عده ای خبره می شوند و عده ای رئیس جمهور. باز ما می مانیم تا انتخاباتی دیگر.

نمی دانم شاید من آنقدر خام و ناپخته ام که در سر چنین سودایی دارم. شاید اگر روزشمار زندگی من نیز شمارش معکوس خود را در غربت شروع نماید بر این گفتار بخندم.

 


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 23:14 توسط سحر تحویلی |

 

                 رمز بقای جمهوری اسلامی در این است که

               آلترناتیو در ذهن مردم جا نیفتاده است 

 

گفتگو با ایرج مصداقی

 

نویسنده و تلاشگر در زمینه حقوق بشر

 

 

پرسشگر: سحر تحویلی

 

دبیر گفتگو با اهل نظر 

بخش سوم : 

 

 

- به نظر شما نیروهای اپوزیسیون تا چه اندازه در راه مبارزه با رژیم موفق بوده اند؟

 

من این سؤال را هم دو بخش می‌کنم. اپوزیسیون در داخل و خارج از کشور

علیرغم تلاش و کوشش بسیاری که در سه دهه گذشته از سوی اپوزیسیون صورت گرفته پیشرفتی حاصل نشده و برخلاف تبلیغاتی که می‌شود، اپوزیسیون به شدت آسیب دیده و تحلیل رفته است؛ چرا؟ این سؤالی است که بایستی اپوزیسیون به آن پاسخ دهد. تا وقتی درد را نشناسیم به دنبال درمان درست نخواهیم رفت. تصور کنید سرمان درد کند به جایش پایمان را پماد بمالیم و ببندیم، آیا سردردمان تخفیف خواهد یافت؟

نیرومندترین و سازمان‌یافته ترین جریان این اپوزیسیون، دنیا را محدوده‌ی خودش در عراق و کمپ اشرف می‌بیند! این سیاست در سایت‌های تبلیغاتی‌اش هم مشخص است. همه چیز حول همین موضوع دور می‌زند. اخبار اطلاعات، گزارشات، تحلیل‌ها، مقاله‌ها و ... برای همین هم شعار می‌دهد: «اگر اشرف بماند دنیا می‌ماند.» به نظر من این شعار به معنای ندیدن و یا کم بها دادن به پیچیدگی دنیا و نیروهای درگیر در آن است. ماندن یا نماندن دنیا بر اساس یک سری منافع شکل می‌گیرد. کسی روی دست دیگری نگاه نمی‌کند. چشم و هم‌چشمی نمی‌کند. تمایلات ما واقعیت بیرون از ذهن ما را شکل نمی‌دهد. کما این که تا کنون نداده است.  

بخشی از ما در یک رویای نوستالوژیک به سر می‌برد که گویا «شبح لنین» و «چپ» بر فراز جامعه به پرواز در آمده است و عنقریب کار رژیم و مذهب و خرافات و ... را تمام کرده و طومارشان را در هم می‌پیچد. متأسفانه تعدادی از این احزاب و سازمان‌ها فقط روی کاغذ هستند والا حیات مادی ندارند.

بخشی از این به اصطلاح اپوزیسیون هم که در واقع چرخ پنجم رژیم است و در سربزنگاه‌ها به کمک رژیم آمده و بارخاطر کسانی می‌شود که واقعاً خواهان مبارزه با رژیم هستند.

بعضی‌ها در گذشته زندگی می‌کنند با آن‌که نتیجه‌ی مستقیم سیاست‌هایشان را دیده‌اند اما هنوز تحت تأثیر تبلیغات اتحاد جماهیر شوروی و بلندگوی تبلیغاتی‌اش حزب توده، تو رودربایستی گیر کرده‌اند. در حالی که از مقابله‌ با یک فرد یا رادیوی فکسنی در شهر مثلاً استکهلم عاجز هستند، به جنگ توأمان با امپریالیسم آمریکا و اروپا، رژیم، اسلام‌گرایان و مذهب و بخش دیگر اپوزیسیون رفته‌اند. از این نمونه‌ها زیاد است....



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386 و ساعت 21:43 توسط سحر تحویلی |

                                  

                                                شبحی در خانه     

 

آمدن شب همیشه برایش با ترس همراه بود. به خصوص شبهایی که مادر در بیمارستان شیفت بود. سعی می کرد دیرتر از بقیه به رختخواب برود و تا پاسی از شب هم خود را بیدار نگه می داشت تا شاید شبح امشب او را از یاد ببرد. اما کم کم خواب بر خستگی کودکانه اش چیره شد. اندکی بعد وقتی همگان در خانه در خواب بودند شبح آرام آرام خود را به بسترش رسانید و تن سنگینش را بر روی جسم نحیف دخترک انداخت. کودک هراسان از خواب بیدار شد. نفس های شهوت انگیز شبح را بر روی گونه و گردنش احساس می کرد و دستی که در میان لباس خواب کودکانه اش در جستجوی چیزی بود. کودک وحشت زده به  خواهر کوچک و برادرش می نگریست و در دل آرزو می کرد ای کاش بیدار شوند  اما خود جرات نداشت سر و صدا کند. شبح دستش را بر دهان کودک گذاشته بود . کودک وحشت زده از حادثه ای که یک شب در میان برایش تکرار می شد به آرامی می گریست و نجوایی که به زحمت از لابه لای دستان قدرتمند شبح شنیده می شد  نام مادر بود. اما مادر آنجا نبود و آنقدر از او دور بود که صدایش را نشنود . دخترک هراسان از درد و وحشت و شرم و اضطراب در خود مییچید . بر روی بدنش عرق سردی نشسته بود . حس عجیبی ما بین کودکی و بلوغ مابین نفرت و وحشت سراسر وجودش را در بر گرفته بود. دخترک لحاف را بر روی بدن نیمه برهنه اش کشید و در خود خزید. آیا همه همکلاسی های او در این سن این تجربه را داشتند؟ حس غریب و برزخ گونه ای از درک آنچه که بر او گذشته بود از سراسر وجودش به دهانش می رسید و او آنرا بازهم تلخ فرو می داد. هنوز از وحشت به خود می پیچید ، از کابوسی که او را رها نمی کرد . دیگر شبح در رختخواب او نبود ، آری پدر به رختخواب خود بازگشته بود...

 

 

در تمامی تعاریفی که از جامعه و اجتماع به میان می آید، همواره از خانواده به عنوان اولین بنیاد اجتماعی یاد می شود. بنیادی که باید با عشق آغاز گردد و کودکان در آن با امنیت رشد کنند. جایی که هر کس برای فرار از تمامی معضلات و دردها بدان پناه می برد. آغوشی که به روی همه باید باز باشد و هر کس در راه استحکام و تداوم آن کوشش کند . اما همانگونه که در بسیاری از موارد دیگر شاهد هستیم ، تعاریف ، تنها در قالب واژه ها جای می گیرند و در عمل ، صحنه ی زندگی کارزار دیگری است .

خانواده همانگونه که می تواند محلی برای رشد و تکامل باشد ، می تواند گریزگاهی باشد که فساد از آن نشات می گیرد و منجلابی برای غرق ساختن عناصر سازنده و تکمیل کننده ی خود.

و اما از آنجایی که هر معضل اجتماعی در مورد زنان و کودکان همواره شدیدتر و بی رحم تر است ، نا امنی در خانواده نیز به همین جرگه پیوسته است و هر چه جامعه و شرایط حاکم بر آن بسته تر باشد این امر ابعاد وسیعتر و عمیق تری به خود می گیرد.

کودک آزاری معقوله ای است که بحث در خصوص آن ، شنونده را منزجر می کند. کسانی که خود در طیف آزاردهندگان کودکان نیستند ، می اندیشند که چگونه ممکن است کسی بتواند نیاز جنسی خود را با کودک بر طرف سازد و از طرفی وحشت از همه گیر شدن و بر ملا شدن این موضوع باعث شده تا این مقوله در کشورهای نامترقی به تابو تبدیل شود. آنچه در این میان بسیار نفرت برانگیزتر است رشد و گسترش تجاوزهای خانگی است که بسیار کمتر از کمتر ، در مورد آن بحث و تحقیق می شود که البته بخش عمده ی آن به دلیل سر بسته بودن و ذات این قضیه است که از هر دو طرف ، قربانی و مجرم ، همواره مخفی نگه داشته می شود.

در تعریف کودک آزاری از سوی کارشناسان هر گونه ارتباط جنسی با کودکی که به درک رابطه جنسی و یا سن قانونی نرسیده باشد به این مقوله می پیوندد و حتی آموزش زود هنگام رابطه جنسی از طریق نشان دادن فیلم ها و عکس های مستهجن و یا لمس کردن بدن کودک به منظور لذت بردن و یا وادار کردن کودک به کاری که باعث لذت بزرگسال شود نیز در این تعریف قرار می گیرد .

از طرفی دیگر باید مد نظر داشته باشیم که به افراد زیر ۱۸ سال کودک اطلاق می شود و هرگونه رابطه ی جنسی که از طرف فردی بر این طیف وارد شود کودک آزاری محسوب می شود.

اما متاسفانه در کشورهای نامترقی هنوز این قدرت تشخیص و اراده در خانواده ها و تک تک افراد دیده نمی شود که بتوان با این پدیده به مبارزه پرداخت. از طرفی حکومت ها نیز به جای آنکه به بررسی علل بوجود آمدن این پدیده بپردازند ، می کوشند تا با بریدن احکام سنگین مانند اعدام با  این پدیده مقابله کنند.

تنها راهکاری که در این گونه جوامع از طرف خانواده ها به کودکان آموزش داده می شود این است که از نزدیک شدن به افراد غریبه بپرهیزند و در بعضی موارد هم خود خانواده با کنترل رفت و آمد کودک ، می کوشد تا این امنیت را به طور نسبی برای وی فراهم سازد .

اما نکته تاسف برانگیز این است که تقریبا در بیشتر خانواده ها این باور موجود است که خانه جای امنی است و کودک تنها باید از اشباحی بهراسد که در پس کوچه ها در انتظار او دام گسترانیده اند. اما متاسفانه آنچه امروزه پدیده ی دختران فراری و زنان خیابانی خوانده می شود ، تراژدی دیگری را برایمان ترسیم می کند.

توجه به علل فرار دختران کم سن و سال از خانه و روی آوردن آنان به تن فروشی و قرار گرفتن در مسیری که سرحدی جز تباهی ندارد ما را به سوی دیگری می کشاند.

بسیاری از این دختران در خانواده هایی رشد کرده اند که همواره تحت کنترل بودند و شاید حتی یک نفر هم در صدد سوء استفاده از آنان برنیامده باشد ، اما وقتی نیک بنگیریم می بینینم همه چیز از همان خانه آغاز گشته است . خانه ای که نه تنها امن نبود بلکه جولانگاهی برای کسانی بود که می بایست حامی این دختران باشند.

گرچه هرگز نمی توانیم آماری قطعی از تجاوزهای خانگی بدست آوریم ، اما می توانیم با اندکی توجه به آنچه که در اطرافمان می گذرد از عمق فاجعه باخبر شویم . محرز است که تجاوزهای خانگی در مورد دختران در ابتدا متوجه پدران و برادران است و طبق بررسی های انجام شده بیشتر، پدران اقدام به این کار می کنند. زیرا احتمال اینکه دختری از سوی برادرش مورد تجاوز قرار گیرد و بلافاصله این امر را به والدین خود گزارش دهد زیاد است. اما وقتی پدری اقدام به این امر می کند در موارد بسیار نادر دختر به مادر و یا یکی دیگر از اقوام خود اطلاع می دهد و علت این امر اولا ترس از فاش شدن چیزی است که از ابتدای کودکی برای او تابو عنوان شده است و دوما ترس از بهم ریختن کانون خانواده است. بسیاری از قربانیان تجاوزهای خانگی می کوشند تا با حفظ این راز خانواده را به همین صورت در کنار خود داشته باشند. زیرا برای آنان همواره پدر ، پدر است حتی اگر شبح وار ، کابوس هر شب شان باشد.

از طرفی این قربانیان کوچک می کوشند تا خود را بیشتر به مادر نزدیک کرده و کمتر در خانه تنها بمانند ، اما معمولا در اجرای این نقشه ناتوان هستند ، زیرا این بزرگسالان هستند که روابط و مقررات خانه را تعیین می کنند و زمانی که کودکی از سوی پدرش در این دام بی افتند معمولا کم شانس تر است مگر اینکه مادر و یا خواهر و برادر بزرگتر اندکی متوجه این تغییر رفتار کودک شوند و گرنه در غیر اینصورت کودک بارها مورد سوء استفاده قرار می گیرد.

سوء استفاده جنسی در خانه از زمره ی تابوهایی است که اگر برای فردی یکبار اتفاق بی افتد ، می شکند. درست است که کودکی که مورد تجاوز واقع می شود هربار از این موضوع رنج می برد ، اما به ذات کودک بودنش می آموزد که او با سایر هم سن و سالانش تفاوت دارد و حال باید با این مشکل دست و پنجه نرم کند . به همین دلیل است که اکثر کودکانی که مورد تجاوز واقع می شوند ، تا ۳یا ۴ سال به همین شیوه مورد بهره کشی جنسی قرار می گیرند. این محدوده سنی از سنین ۹ تا ۱۳ سال آغاز و تا ۱۵ تا ۱۷ سال ادامه دارد ولی معمولا کسانی که بعدها خاطرات خود را تعریف می کنند از این امر به عنوان کابوسی یاد می کنند که هر چند شب یکبار به مدت چند سال به سراغشان آمده است.

اما نکته دردناکتر این است که این قربانیان در سنین پایین کودکی نمی دانند که چه بر سرشان می آید . کسانی که تا قبل از سن بلوغ مورد سوء استفاده قرار می گیرند ، در ابتدا با وعده های کودکانه به این دام کشیده شده اند و حتی  شخص مورد نظر ، این رابطه را به عنوان بازی برایشان مطرح کرده است. گرچه آموزش عفت و نگه داشتن شخصیت زنانه در ابتدای کودکی به دختران آموزش داده می شود ، اما از آنجایی که هر کودکی بیش از همگان به پدر و مادر خود اطمینان دارد در ابتدا می اندیشد که این رابطه می تواند یک رابطه معمولی باشد و در واقع تنها شانسی که فرد برای رهایی از این دام دارد عنوان کردن این سوء استفاده در سنین پایین کودکی است ، چرا که فرد بلافاصله بعد از آنکه به این واقعیت پی برد که دیگران اینگونه رابطه ای با پدر و برادر خود ندارند و حتی باید تا سنین جوانی از داشتن رابطه جنسی بر حذر بود ، ضربه ای هولناک می خورند و این زمانی است که قربانی در خود فرو می رود و به دام افسردگی ، اعتیاد و یا فرار پناه می برد .

از طرف دیگر قوانینی که برای تجاوزهای خانگی تصویب شده است ، بقدری خشن و سختگیرانه است که همواره قربانی را از طرح موضوع می ترساند. باید این نکته را در نظر داشته باشیم که فرد خاطی در این معادله خویشاوند قربانی است و قربانیان در اکثر مواقع از ترس از دست دادن پدر و برادر خود هرگز راز خود را فاش نمی سازند.

طبق قوانین اسلامی و قوانین حاکم بر کشورهای نامترقی کسی که اقدام به زنای با محارم خود کند به مجازات های سنگین از جمله اعدام محکوم می شود و کسی هم که مورد  تجاوز واقع شده نیز از مجازات بی بهره نمی ماند . بنا براین قربانی که از سوی پدر یا برادر و یا یکی از خویشاوندان درجه یک خود مورد سوء استفاده قرار گرفته است ، همواره می ترسد که با فاش ساختن این راز یا نزدیکان خود را از دست دهد و یا خود به دام مجازات کشیده شود . در اینجا مقصود این نیست که برای کسانی که اقدام به شنیع ترین اعمال مانند کودک آزاری و یا تجاوزهای خانگی می کنند ، نباید مجازات در نظر گرفت ، بلکه مقصود این است که باید همواره در نظر داشت که افراد عادی و بدون مشکلات جنسی و روانی بدین کار دست نمی زنند.

از طرفی دیگر مادران و زنان نزدیک به قربانی را نباید از یاد برد، زیرا اینان در بروز و ادامه ی این ناهنجاری بی نقش نیستند.

مادرانی که به علل گوناگون از جمله کار در خارج از منزل و یا تربیت فرزندان متعدد ، از روحیات و نیازهای همسر و فرزندان خود قافل اند ، خود به نوعی در بروز این ناهنجاری اجتماعی سهیم اند.

معمولا بیشتر قربانیان این پدیده ، بعد از مدتی دچار افسردگی شدید می گردند و کم کم به گوشه گیری و تنها گزینی روی می آورند و در بیشتر مواقع می کوشند تا خود را به مادر و یا زنانی که نسبت فامیلی نزدیک با آنان دارند ، نزدیک کنند. اما معمولا در این امر ناموفق اند و هیچگاه آن آغوش امن و صمیمی از سوی مادر به رویشان گشوده نمی شود. بنا براین این قربانیان کوچک براحتی در دام می افتند و از آنجایی که شکارچی یکی از اعضای خانواده است ، همواره می تواند فرصت و زمان کافی را برای به دام کشیدن طعمه بدست آورد .

مادران در اینجا می توانند با کنترل بیشتر همسر و یا فرزند مذکر خود به این رابطه پی برده و یا حداقل فضایی را برای دختران خود بوجود آورند که بدون شرم و ترس بتوانند با  آنان گفتگو کنند ،  اما متاسفانه نه تنها این رابطه ی دوستانه در خانه فراهم نمی شود بلکه در مدارس هم هیچگونه اشاره و صحبتی در خصوص این امر نمی گردد و همواره از مسائل جنسی چنان صحبت می شود که گویی حتی صحبت کردن از آن هم جرم تلقی می گردد . اما در کشورهای پیشرفته تر که تابوها  کم کم شکسته شده اند ، مددکاران اجتماعی می تواند براحتی به داخل خانه ها رفته و مشکل کودکان را از لابلای هزاران انکار ، بررسی و حل نمایند . کودکان می تواند با تماس با اینگونه مراکز ، مددکاران را از مشکلات خود باخبر سازند و از آنان به عنوان حامی و مدافع حقوق خود کمک گیرند، از سویی دیگر مجرمان نیز در اینگونه کشورها وضعیت بهتری دارند و از آنان حتی به عنوان مجرم هم یاد نمی شود و در واقعیت امر هم اینان افرادی هستند که از کودکی دچار بیماری روحی و جنسی گشته اند ، در نتیجه مددکاران با برگزاری جلسات مشاوره و استفاده از راهکارهای آزموده شده ، به مداوا و ترمیم آسیب های اجتماعی این افراد می پردازند.

اما متاسفانه معضلی که به راحتی می توان از آن پیشگیری کرد و یا آنرا برطرف ساخت ، در کشورهای نامترقی به معضلی تبدیل گشته است که حتی نمی توان از آن سخن گفت و سردمداران این کشورها می اندیشند که با مطرح ساختن این مسائل به گسترش آن دامن می زنند ، در حالیکه آمارها حکایت دیگری دارد . گرچه هرگز نمی توان از این معضل آمار دقیقی بدست آورد ، اما تعداد مراجعین به مراکز مددکاری نشان می دهد که تابو نگه داشتن این مسئله هیچگونه کمکی به کمتر شدن آن نکرده است . عنوان کردن اینگونه مسائل نه تنها به رشد آن کمکی نمی کند ، بلکه مادران و زنان را از خطری آگاه می سازد که شاید با آن همبستر باشند ، کودکان را از خطری آگاه می سازد که هر روزه ممکن است دست محبت بر سرشان بکشد و به آنان می آموزد که باید از جسم خود در برابر هر کس مواظبت نمایند . اما آنچه که ما شاهد آن هستیم ساختن تابو از هرگونه رابطه ی جنسی به منظور نابود کردن و ریشه کن ساختن آن است و این امر تنها به سود اشباحی است که شب هنگام در پشت دیوارها در انتظارند تا همگان به خواب فرو روند تا با خیالی آسوده به شکار قربانی کوچک خود بپردازند.

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 15 دی1386 و ساعت 19:17 توسط سحر تحویلی |

 

تلاش جامعه جهانی در حال حاضر مهار رژیم است

 

و نه حمله نظامی و یا تغییر رژیم

 

      

 

 گفتگو با ایرج مصداقی

 

نویسنده و تلاشگر در زمینه حقوق بشر

 

 

پرسشگر: سحر تحویلی

 

دبیر گفتگو با اهل نظر در ادبیات و فرهنگ

 

بخش دوم :

 

 

- در برخی از محافل سیاسی صحبت از این است که رژیم برای خروج از بحرانهایی که احمدی نژاد ایجاد کرده است، دست به دامن دوم خردادی ها شده و ممکن است برای بار دیگر شاهد ظهور خاتمی ها باشیم. آیا اگر چنین باشد سیاست های جامعه جهانی در قبال ایران به چه سویی کشیده می شود؟

 

سؤال در دو بخش است. یکی تغییر و تحولات درونی رژیم و دیگری نحوه‌ی برخورد احتمالی جامعه‌ی جهانی با آن. من سعی می‌کنم به هر دوبخش بپردازم و پیشاپیش از طولانی شدن پاسخم عذرخواهی می‌کنم.

به نظر من درگیری‌‌های جناح‌های رژیم واقعی است و یک حرکت از پیش تعیین شده نیست اما همه جناح‌ها سر دو چیز با هم توافق نظر دارند

۱- آن‌جایی که پای منافع کلی نظام پیش می‌آید کوتاه آمده در مسیر وحدت حرکت کنند.

۲- به هنگامی سرکوب و قطع یک ریشه با هم هماهنگی کرده و به تفاهم برسند.

از نظر من مقامات جناح‌های مختلف رژیم از پیش با همدیگر برنامه‌ریزی نمی‌کنند که شخص بخصوصی را رئیس جمهور کنند و یا به مجلس بفرستند. این شرایط است که خودش را به آن‌ها تحمیل می‌کند یا از میان شکاف‌ها کسی سر بر می‌آورد. اگر یادتان باشد نتیجه‌ی انتخابات ریاست جمهوری خاتمی و احمدی‌نژاد برخلاف انتظار عمومی و یا توافقات جناح‌های رژیم بود.

جناح‌های رژیم در این گونه موقعیت‌ها سعی می‌کنند با مهارتی که کسب کرده‌اند ضمن آن‌که منافع خاص جناح خود را دنبال می‌کنند، بحران‌های به وجود آمده را نیز مدیریت کنند.

بخشی از بحران‌های به وجود آمده در کشور نتیجه‌ی سیاست‌های احمدی‌نژاد نیست بلکه حاصل سیاست کل رژیم است. غنی‌سازی هسته‌ای در دوران خاتمی از سر گرفته شد و میراث آن به احمد‌ی‌نژاد رسید. این تبلیغ جناح‌هایی از رژیم و حامیانش در خارج از کشور است که سعی می‌کنند ۳۰ سال نکبت رژیم را به پای احمدی‌نژاد بگذارند و امثال خاتمی و رفسنجانی را فرشته نجات نشان دهند.  

رفسنجانی و خاتمی در حال حاضر خطر را احساس کردند، متوجه شدند جناحی که دولت را در دست دارد اگر همینطور پیش برود آن‌ها را به کلی از صحنه حذف خواهد کرد. آن‌ها انحصارطلبی فوق‌العاده‌ی این جناح را می‌بینند. جناح حاکم حتا ذوالقدر معمار به قدرت رساندن احمدی‌نژاد و... را هم تحمل نمی‌کند چرا که اندکی با آن‌ها اختلاف نظر پیدا کرده است.

اتحاد آن‌ها در وهله‌ی اول نه به منظور دور کردن خطر از سر جمهوری اسلامی بلکه بیشتر تلاش برای بقای جناح خودشان و به دست آوردن اتوریته سابق خودشان است. در دوران خاتمی به محض این که رفسنجانی متوجه شد دوم خردادی‌ها در صدد حذف و یا تضعیف موقعیت وی در معادله قدرت هستند به سمت اردوی مقابل رفت و مشکلات بسیاری را برای دوم خردادی‌ها به وجود آورد.

جناح خاتمی و رفسنجانی آینده خود و جناحشان را در خطر می‌بینند، به همین خاطر به هم نزدیک شده‌اند. دیدار خاتمی و ناطق نوری هم در این راستاست. چون ناطق هم دلش خون است. او هم به حاشیه رانده شده و قدرتی ندارد. یک موقعی او قدرتی بلامنازع در جناح راست داشت. برای همین در حال نزدیک شدن به خاتمی و رفسنجانی است. طبق اخبار انتشار یافته ناطق نوری در ملاقات با خاتمی خواستار شرکت او در انتخابات ریاست جمهوری بعدی شده است.

جناح دوم خرداد و متحدین آن مانند شیرین عبادی و آنانی که امروز در شورای صلح ادعایی او جمع شده‌اند تا مردم را به سازش با رژیم بکشانند به دنبال این هستند که هر طور شده تنور انتخابات رژیم را گرم کرده و با وعده و وعید توخالی مردم را به پای صندوق‌های رأی بکشانند.

جناح دوم خرداد و حامیانشان از امروز شروع کرده‌اند به این که اگر بیاییم چنین و چنان می‌کنیم، کشور را از جنگ و نابودی نجات می‌دهیم، رئیس جمهور را استیضاح می‌کنیم، به چهارمیخ حقوقی می‌کشیم، حقوق از کف رفته مردم را به آن‌ها باز می‌گردانیم، رونق اقتصادی ایجاد می‌کنیم، آب رفته را به جوی باز می‌گردانیم، و  ...

یکی‌شان مطرح می‌کند ۷۰۰ هزار نفر برای نمایندگی اسم‌نویسی کنند تا شورای نگهبان نتواند همه را حذف کند و قس علیهذا.

نکته قابل تأمل آن‌که این افراد نه تنها مجلس ششم که ریاست جمهوری و کانال‌های تبلیغاتی از جمله بسیاری از روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های مهم ایرنا، ایسنا و ایلنا را نیز در دست داشتند اما هیچ کاری از پیش نبردند و در مجلسی که اکثریت مطلق آن را داشتند نتوانستند حتا قانون مطبوعات که دست و پای خودشان را می‌بست اصلاح کنند و حالا از این شعارها می‌دهند!

دولتی که همه‌ی ابزارهای اجرایی را در اختیار داشت، انتخابات مسخره‌ی مجلس هفتم را که به زعم برگزارکنند‌گانش غیر قانونی بود و برگزیدگانش را «راه یافته» معرفی می‌کنند برگزار کرد! حتا از قدرتش به منظور چانه‌‌زنی به نفع خود هم  استفاده نکرد. انتخابات ریاست جمهوری نهم را که همه‌ی جناح‌های رژیم معتقد به تقلب و یا به قول خاتمی «بداخلاقی» در آن هستند برگزار کرد و هنگامی که قدرت داشت نتوانست از رأی «مردم» لااقل به نفع خودش حفاظت کند...



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 15 دی1386 و ساعت 18:45 توسط سحر تحویلی |

 

ما وظیفه داریم با فراموشی مبارزه کنیم

 

 

گفتگو با ایرج مصداقی

 

نویسنده و تلاشگر در زمینه حقوق بشر

 

 

                                                                                                                                      

 

 

پرسشگر: سحر تحويلی

 

دبیر گفتگو با اهل نظر در ادبیات و فرهنگ

 

بخش اول :

 

- با درود و سپاس فراوان  از اینکه دعوت  ما را پذیرفتید.

 

با تشکر از شما

 

خواهش  می‌کنم کمی از خودتان بگویید تا خوانندگان مجله ادبیات و فرهنگ بیشتر با شما و کارهای فرهنگی  و سیاسی تان آشنا شوند.

 

 

قبل از انقلاب  در آمریکا از طریق کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی به فعالیت‌ سیاسی روی آوردم و در سال ۵۷ به ایران بازگشتم. در سال ۱۳۶۰ در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق دستگیر و به ۱۰ سال زندان محکوم شدم. پس از آزادی از زندان، در سال ۱۳۷۳ به همراه همسر و فرزند تازه به دنیا ‌آمده‌ام مجبور به فرار از کشور از طریق مرز ایران و ترکیه شدم که منجر به زندان سه ماهه ما در ترکیه شد. بعد از آزادی از زندان فعالیت‌های سیاسی ـ اجتماعی خودم را در خارج از کشور پی‌گرفتم و هم اکنون به عنوان یک فرد مستقل در زمینه حقوق بشر، حقوق کار و مسئله زندان‌ها به کار و تحقیق می‌پردازم. کتاب «نه زیستن، نه مرگ» را که تلفیقی از خاطرات و گزارش از زندان‌های جمهوری اسلامی است، در چهار جلد در سال ۲۰۰۴ میلادی در سوئد منتشر کردم که چاپ دوم آن در ابتدای سال ۲۰۰۷ در ۱۸۵۰ صفحه با اضافه کردن بخش‌های جدیدی به بازار آمد.  همچنین کتاب بر ساقه تابیده کنف را که مجموعه سروده‌های زندان است در سال ۲۰۰۶ انتشار دادم. این کتاب در ۳۰۰ صفحه‌ حاوی اشعاری است که در زندان های اوین و گوهردشت در ارتباط با کشتار ۶۷ سروده شده و من آن‌ها را از حفظ کرده و انتشار دادم. هم اکنون ۲ کتاب جدید در ارتباط با کشتار ۶۷ و همچنین قبر، قیامت و واحد مسکونی در زندان قزل حصار و ریشه‌های ایدئولوژیک آن را در دست نگارش و انتشار دارم. از این‌ها گذشته مقالات و گزارش‌های متعددی را در زمینه‌ی مسئله‌ی حقوق بشر و افشاگری بر علیه سیاست‌های ضد انسانی جمهوری اسلامی، در سایت‌های اینترنتی فارسی زبان منتشر کرده‌ام.

 

شما از معدود بازماندگان کشتار زندانیان سیاسی می باشید. با توجه به گستردگی فعالیت های شما، ممکن است برای خوانندگان ادبیات و فرهنگ توضیح دهید که چگونه شما از این کشتار جان سالم به در بردید؟

 

من این موضوع را به طور کامل همراه با جزیی‌ترین رویدادها در جلد سوم کتاب خاطراتم تحت عنوان «روزشمار قتل‌عام ۶۷» توضیح دادم که در سایت‌های اینترنتی از جمله صدای ما، دیدگاه و ... انتشار یافته است. شما هم اگر مایل باشید می‌توانید آن قسمت از خاطراتم را که بیش از ۱۳۰ صفحه است در سایت‌ ادبیات و فرهنگ انتشار دهید تا خوانندگان سایت بیشتر در جریان امر قرار گیرند. اما راستش در یک جمله بگویم، وقتی یک اتوبوس پر از مسافر به ته دره واژگون می‌شود عده‌ای از مسافران بنا به دلایل مختلف ممکن است زخمی شده و یا جان سالم به در برند. در دوران هیتلر هم بسیاری از اردوگاه‌های مرگ که میلیون‌ها جان را ستاندند زنده بازگشتند. موضوع زنده ماندن در کشتار ۶۷ نیز از یک جنبه شبیه موضوع فوق است. دلایل مختلفی برای آن می‌توان شمرد این ها بستگی داشت به این که:

 در کدام زندان بودید اوین یا گوهردشت؟

در اوین بیرحمی بیشتر بود و تعداد معدودی که به پروسه دادگاه برده شدند زنده بازگشتند. دلایل این را که چرا بین اوین و گوهردشت تفاوت بود در جلد سوم خاطراتم توضیح داده‌ام.

در چه روزی به نزد هیئت رفتید، میزان اطلاعتان از کشتارها در چه حد بود؟

کسانی که روزهای اول نزد دادگاه رفتند غالباً اعدام شدند. هنوز کسی از ماوقع اطلاعی نداشت و نمی‌دانست شرایط به کلی متفاوت شده است. در زندان گوهردشت از آخرین بند زندانیان مارکسیست  که مورد برخورد قرار گرفت، تقریبا کسی به دادگاه برده نشد و تنها یک نفر از آن بند اعدام شد.

آیا از شما در دادگاه، سؤال حاضر به همکاری اطلاعاتی هستید پرسیده شد یا نه؟

این سؤالی بود که در آن روزها مقابل هر کس می‌گذاشتند اعدام بود. بسیاری از زندانیان در واقع در مقابل این سؤال ایستادند و به استقبال مرگ رفتند. اگر بدشانسی می‌آوردی و در همان دادگاه اول چنین سؤالی را می‌کردند دیگر تمام بود. بعضی ها مصاحبه‌ی ویدئویی را نپذیرفتند و اعدام شدند. در گوهردشت حدود ۳۰ تن از زندانیان مجاهد بند ۱ تصور می‌کردند سؤال و جواب‌ها به منظور آن است که بندشان را تغییر دهند و به گونه‌ای پاسخ می‌دادند که به بند قبلی برگردانده نشوند.  زندانیان ملی کش( آن‌هایی که مدت‌ها بود حکمشان تمام شده بود و آزادشان نمی‌کردند) تصورشان بر این بود که احتمالاً جواب منفی به سؤالات باعث خواهد شد که مانند گذشته در زندان بمانند و آزاد نشوند. غالب زندانیان مارکسیست نمی‌دانستند اگر بگویند نماز نمی‌خوانند می‌تواند به اعدامشان منجر شود. آن‌ها نمی‌دانستند بهای پاسخ‌شان چیست؟ آن‌هایی که حتا ماهیت دادگاه را حدس می‌زدند منتظر سؤالات اصلی بودند و فکر نمی‌کردند سؤال کلیدی موضوع نماز است. از این بابت نظام جمهوری اسلامی جنایتکارانه تر از دوران انگیزیسیون برخورد می‌کرد.

تعدادی هم در سلول‌های انفرادی بعد از برخورد اولیه جا ماندند. چندتایی خواهر و یا برادرانشان اعدام شده بود و «رأفت» نظام که به ندرت دیده می‌شد شامل حالشان شد و از اعدام جستند.

عده‌ای پس از این که به خاطر فشارهای آیت‌الله منتظری ماشین کشتار در زندان گوهردشت از کار بازایستاد جان به در بردند. من ۴ بار به دادگاه برده شدم و قرار بود روزهای بعد هم دوباره به دادگاه برده شوم که ناگهان هیئت به کار خود پایان داد. به خوبی از ماوقع مطلع بودم، روزها در راهروی مرگ نشسته بودم و شاهد فعل‌ و انفعالات بودم. هر بار که به نزد هیئت برده می‌شدم با مانوری که روی نوشتن انزجارنامه (کمیت و کیفیت) آن می‌دادم برای خودم فرصت می‌خریدم تا به موضوع اصلی که سؤال پیرامون همکاری اطلاعاتی بود نرسند. چند بار نیز معجزه آسا از مهلکه گریختم و یکی از دلایل مهم، ریسکی بود که می‌کردم. روزها وقتی مرا کنار دادگاه می‌نشاندند، پس از مدتی به دستشویی رفته و هنگام بیرون آمدن دیگر به سرجای قبلی باز نمی‌گشتم بلکه سر خود به راهرو مرگ رفته در آن‌جا می‌نشستم. حسن رفتن به راهروی مرگ این بود که در آن‌جا همه به دادگاه رفته بودند و تعیین تکلیف شده بودند؛ یا اعدامی بودند و یا آن روز از خطر جسته بودند، افرادی که در آن‌جا نشسته بودند احتمال کمی داشت که همان روز دوباره به دادگاه برده شوند. در ضمن باید از این شانس هم برخوردار می‌بودی که اعضای هیئت، دادیار و دستیارهای او، مسئول امنیتی زندان، مدیر داخلی زندان، رئیس زندان، افسر نگهبان، بازجویانی که رفت و آمد می‌کردند و... شما را نشناسند، اگر یکی از این افراد شما را می‌شناخت یا از قبل خرده حسابی داشت، فرار از دستشان به سختی امکان‌پذیر می‌شد.

این که پروسه دادگاه چگونه بود، چه کسانی اعدام شدند، زمینه و دلایل قتل‌عام چه بود و خیلی چیزهای دیگر را من در جلد ۳ خاطراتم در بیش از ۴۵۰ صفحه ‌انتشار دادم. مطمئناً امکان شرح و بسط آن در اینجا نمی‌رود و به همین خاطرمن مجبور به نوشتن یک کتاب پیرامون آن شدم ...

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 16:38 توسط سحر تحویلی |

 

        لائیسیته متضمن موضعگیری دولت در برابر درازدستی مذهب است

 

                         

   گفتگو با دکتر رامین کامران

 

 

                           نویسنده ، پژوهشگر و تلاشگر سیاسی

 

پرسشگر: سحر تحويلي

 

دبیر گفتگو با اهل نظردر نشریه ادبیات و فرهنگ

 

 

- با درود و سپاس فراوان  از اینکه دعوت  ما را پذیرفتید.

 

با تشکر از شما

 

- خواهش میكنم كمی از خودتان بگویید تا خوانندگان مجلهٌ ادبیات و فرهنگ بیشتر با شما و فعالیت سیاسی تان آشنا شوند.

 

من در سال ۱۳۳۷ به دنیا آمدم، تحصیلاتم را در مدارس دوزبانهٌ (فرانسه و فارسی) ماریكا و رازی انجام دادم و بعد از دیپلم برای ادامهٌ تحصیل به فرانسه آمدم. در این كشور در رشته های فلسفه (فوق لیسانس) و جامعه شناسی (دكترا) تحصیل كردم.

در دوران انقلاب بیست سال داشتم و به سائقهٌ محیط خانوادگی به راه مصدق گرایش داشتم. این امر به علاوهٌ بی علاقگی به مذهب و مذهبیان باعث شد تا اصلاً تمایلی به پیروی از خمینی نداشته باشم. مثل بسیاری منتظر بودم كه كسی از پیروان مصدق جلو بیافتد و به جریان مخالفت با شاه شكل درستی بدهد كه ممكن نشد تا روی كار آمدن بختیار. از همان زمان طرفدار او بودم. بعد از آمدن او به پاریس با عده ای از دوستان همفكر با وی تماس برقرار كردیم و اولین سازمان طرفدار بختیار را در خارج از كشور تأسیس كردیم كه بعد از تأسیس نهضت مقاومت ملی توسط بختیار تبدیل به سازمان جوانان آن شد. این امر باعث شد كه گذرنامه ام توقیف شود و تا امروز به ایران بازنگردم.

ظرف این سالها به غیر از فعالیت سیاسی كه دائم و ثابت بوده است و در جهت براندازی حكومت اسلامی و جایگزین كردنش با نظامی دمكراتیك و لیبرال و لائیك انجام یافته، هم كار روزنامه نگاری كرده ام و هم كار تدریس و تحقیق. تدریس هم در سوربون انجام شده هم در مدرسهٌ عالی تحقیقات اجتماعی و هم در در مدرسهٌ السنهٌ شرقیه، در رشته های جامعه شناسی و فلسفه و تاریخ. كار تحقیقم هم اساساً متمركز بر مسئلهٌ ایران بوده و طبعاً وجوه نظری آن حول سیاست و مذهب چرخیده است و در برخی موارد، چنانكه پژوهش علمی ایجاب میكند، از مسئلهٌ ایران فاصله گرفته و از دیدگاه كلی تری به مسئلهٌ رابطهٌ مذهب و سیاست پرداخته است.

 

- به نظر شما آیا باید حملهٌ نظامی آمریكا به ایران را جدی گرفت؟

 

تهدید حملهٌ نظامی به ایران مدتهاست مطرح شده است و احتمال دارد كه در آینده باز هم مطرح شود. تا قبل از انتشار گزارش اطلاعاتی اخیر آمریكا هم كه خبر از توقف برنامهٌ اتمی نظامی ایران داده است این كار نامحتمل بود، به دلایلی كه همه میدانند و در درجهٌ اول درگیری نیروهای آمریكایی در عراق. ولی امروز این حمله به نظر نامحتمل تر از پیش هم میاید. البته من نبود امكانات مادی كار را به هر حال مهمتر و كارسازتر از مانع منطق میدانم. اگر دولت فعلی آمریكا نیروی كافی در اختیار داشت احتمال اینكه به ایران حمله بكند كم نبود، آنچه تعیین كننده است نداشتن نیرو بود برای اشغال این كشور.

 

- شما فكر نمیكنید كه در این شرایط ویژه نیروهای اپوزیسیون باید دست از اختلافات گذشته بردارند و به یاری ایران و مردم ایران بشتابند؟

 

باید در این سؤال دو نكته را از هم مجزا كرد یكی لزوم یاری به مردم ایران و دیگری لزوم اتحاد.

اول باید به این نكته توجه داشت كه دل همهٌ ایرانیان از آنچه بر وطن و هموطنانشان رفته و می رود به نهایت دردمند است و در صدد یاری به آنها هستند ولی باید بین این یاری سیاسی و فرضاً كمكهای صلیب سرخ تفاوت قائل شد. این یاری كه هر ایرانی در حقیقت به خود میكند از جملهٌ عملیات انسان دوستانه نیست امری است سیاسی و تابع منطق سیاست. از دید من بزرگترین خدمتی كه به ایران میتوان و باید كرد تأسیس نظام سیاسی سالمی است كه حقوق اساسی مردم این مملكت را تضمین نماید، وسایل آزادی و رفاه و راحت و آبروی آنها را فراهم بیاورد و بالاخره به به آنها فرصت بدهد تا از امكانات بسیاری كه دارند برای بهبود وضع خود و كشورشان استفاده كنند. وقتی به اینجا رسیدیم میبینیم كه نمیتوان بر این اساس از همهٌ نیروهای اپوزیسیون خواست تا متحد شوند به این دلیل ساده كه همهٌ آنها خواستار برقراری یك نظام سیاسی واحد نیستند و نمیتوانند اتحادی قرص و محكم داشته باشند.

این حكایت لزوم اتحاد نیروهای اپوزیسیون خیلی قدیمی است و به سالهای اول پیدایش اپوزیسیون در خارج از كشور برمیگردد و بارها هم تكرار شده است. در وهلهٌ اول به نظر چارهٌ اصلی میاید چون بر این اساس منطقی استوار است كه وحدت نیرو را افزایش میدهد و قدرت بیشتر در مبارزه كارسازتر است كه بحثی نیست. ولی این نكته كه نمیتوان نیروهایی را كه تابع گزینه های سیاسی متضاد است به هم پیوند زد، در آن از قلم میافتد. مخالفان جمهوری اسلامی در برخی موارد با هم به همان اندازه مخالفند كه با حكومت و اختلافشان درست بر سر جایگزین است. در این شرایط نمیتوانند درست بر سر مسئله ای كه مایهٌ افتراق آنهاست با هم متحد شوند.

 

- شما در بسیاری از سخنرانی ها، مصاحبه ها و نوشتارهایتان از لائیسیته سخن میگویید و آنرا تنها شعار درست مبارزه با جمهوری اسلامی میدانید. در مقابل بسیاری از روشنفكران سكولاریسم را به دلیل فرهنگ و جو حاكم بر ایران مقدم میدانند. شما در برابر این دیدگاه چه نظری دارید؟ منظورم این است كه چرا لائیسیته را بر سكولاریسم ترجیح میدهید؟

 

به نظر من رایج شدن اصطلاح «سكولاریسم» دو دلیل دارد. اول اینكه در این دوره كلمات خارجی كه وارد فارسی میشود به دلایل بدیهی بیشتر از زبان انگلیسی اخذ میشود. كه البته این دلیل چندان مهمی نیست. دلیل دوم نوعی نرمش و ابهام است كه اصلاً در خود مفهوم «سكولاریسم» موجود است و باید با آن پرداخت.

اگر من «لائیسیته» را بر «سكولاریسم» مرجح میشمارم به چند دلیل است. اول از همه اینكه بیشتر رو به عمل سیاسی دارد تا به نظریه پردازی و به جای اینكه به بحث های طولانی و مهمتر از آن به مغلطه پردازی میدان بدهد توجه را به نتایج عملی كار معطوف میسازد. دیگر اینكه لائیسیته در كشوری دارای اكثریت قاطع كاتولیك پیدا شده و رشد كرده كه به موقعیت ایران با اكثریت شیعه بسیار شبیه است. از اینها گذشته لائیسیته متضمن موضعگیری دولت است در برابر درازدستی مذهب ولی سكولاریسم بیشتر با داوری دولت بین مذاهب طرف دعوا مناسبت دارد. در جاییكه مثل ایران با یك مذهب مسلط طرف باشیم نمیتوان فقط نقش داور را به دولت محول كرد. باید از آن توقع دخالت و تضمین آزادی برای مذهبیان و لامذهبان راداشت. دولت لائیك میباید در برابر مذهبیان خود نقش مدعی را بر عهده بگیرد. در كشوری كه چند دین و مذهب با نیروی كمابیش برابر اجتماعی مجبور به همزیستی با یكدیگر باشند دولت میتواند به نقش داور اكتفا كند ولی در موردی مثل ایران باید اول كلاً تكلیف دخالت مذهب را در عرصهٌ امور عمومی جامعه روشن كند و بعد به داوری بنشیند.

آخر از همه همینكه به نوعی در سؤال خود به آن اشاره كردید. سكولاریسم به سؤاستفاده این «روشنفكران اسلامی» كه میخواهند به هر ترتیب هست راه دخالت دین و مذهب را در سیاست باز نگه دارند، میدان میدهد. میبینید كه چطور انواع و اقسام حرفهای سست در بارهٌ سكولار شدن اسلام و این قبیل مسائل سر هم میكنند و چگونه مدعی دست انداختن بر گفتار جدایی دین و دولت هستند تا بتوانند با منحرف كردنش باز هم اسلام را از در دیگری وارد معركه كنند. حسن لائیسیته این است كه به دلایلی كه بالاتر شمردم جلوی این نوع سؤاستفاده ها را میگیرد و نمیگذارد شعار مخالفان به دست حكومت بیافتد و بی اثر گردد.

 

- از دیدگاه شما امكان بروز انقلاب مخملی در ایران وجود دارد؟

 

از «انقلاب مخملی» دو معنی میتوان اراده كرد. یكی انقلابهایی كه با فروپاشی كمونیسم شوروی در اقمار آن به وقوع پیوست و قدرت را آرام و بدون خونریزی از كمونیست ها گرفت و به دست مردم داد. من تصور نمیكنم این نوع انقلاب در ایران به وقوع پیوستنی باشد به این دلیل كه ایران خود مركز توتالیتاریسم اسلامی است و تابع هیچ قطبی بیرون از خود نیست. اگر تغییر آرام نظام سیاسی در اروپای شرقی ممكن شد به این دلیل بود كه قدرت كمونیسم در مركزش از هم پاشیده بود. فروپاشی نظام اسلامی به احتمال قوی به فروپاشی كمونیسم در خود شوروی شبیه خواهد بود كه میدانیم خیلی مخملین و نرم نبود و باعث كودتایی هم شد كه خوشبختانه بی سرانجام ماند.

البته اگر مقصود از انقلاب مخملی این انقلابهایی باشد كه كمابیش با پشتیبانی آمریكا در كشورهای آزاد شده از قید كمونیسم انجام میگیرد تا باقی ماندهٌ نفوذ مسكو را در آنها از بین ببرد و نفوذ آمریكا را جانشین آن سازد  من اصلاً  تصور نمیكنم بتوان در ایران امروز انقلاب مخملی انجام داد. به این دلیل كه این نوع ضربه ها (فشار تبلیغاتی و تقویت مخالفان محلی حكومت و تظاهرات بدون خونریزی و…) در كشورهایی قابل انجام است كه نظام سیاسی دمكراتیك یا اتوریتر داشته باشند، نظامهایی كه در برابر این نوع مانورها آسیب پذیر است. در كشورهای توتالیتر نمیتوان با این شوخی ها و به این راحتی دولت را از قدرت به زیر كشید، لااقل من تصور میكنم كه احتمال چنین امری بسیار كم است.

انقلابی كه به هر حال در ایران واقع خواهد شد و نظام را ساقط خواهد كرد به دست خود مردم انجام شدنی است و نیروهای خارجی نمیتوانند در آن ابتكار عمل داشته باشند و اگر هم بخواهند در میانهٌ كار از آب گل آلود ماهی بگیرند باید مانعشان شد تا باز با استفاده از فرصت مطامع خود را جانشین منافع ملی ایرانیان نكنند. البته براندازی نظام اسلامی هر چه كم خشونت تر باشد بهتر است ولی این را نیز باید یادآوری كرد كه كم و زیادی خشونت تابع مقاومت حكومت در برابر خواست مردم است و تصمیمی نیست كه بتوان یكطرفه گرفت....

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت 1:56 توسط سحر تحویلی |

 

تمام زنان دنيا در يك نقطه و يك جا به هم مي رسند

آنهم در پس گرفتن هويت انسانيشان به عنوان يك انسان مستقل است

 

 

گفتگو با روناك فرج رحيم

 

   سردبير نشريه ريوان ، تلاشگر در زمينه حقوق زنان

 پرسشگر: سحر تحويلي

 

دبیر گفتگو با اهل نظر در نشریه ادبیات و فرهنگ

 

- با درود و سپاس فراوان  از اینکه دعوت  ما را پذیرفتید.

با سپاس از شما و نشريه تان  كه اين فرصت را در اختيار من گذاشتيد .

 

- خواهش  می کنم کمی ازخودتان بگویید تا خوانندگان مجله ادبیات و فرهنگ بیشتر با شما و کارهای فرهنگی  و سیاسی تان آشنا شوند.

روناك فرج رحيم هستم متولد شهر سليمانيه در كردستان عراق ، فارغ التحصيل مقطع كارشناسي تاريخ از دانشكده ادب دانشگاه سليمانيه و در حال حاضر سردبير نشريه ريوان و مدير مركز اطلاع رساني و روشنفكري زنان با نام ريوان مي باشم.

 

- تعريف فمنيسم از ديدگاه شما چيست؟

واضح است كه از ديدگاه من فمنيسم يك بحث طولاني است . از شناسايي تا تاريخ شروع و شكوفايي صحبت هاي زيادي در اين مورد شده است . از همين رو به طور خلاصه مي توان گفت از ديدگاه من فمنيسم مبارزه زنان براي احقاق حقوق خودشان است. به باور من در هر جا ظلم و اجحاف بر روي زنان وجود داشته باشد فمنيسم هم حضور دارد و يا در جريان است. آن دختر روستايي كه در برابر آداب و رسوم سنتي سر به عصيان بر مي دارد بدون اينكه با فمنيسم آشنايي داشته باشد در برابر ستم مي ايستد و اين يعني فمنيسم به معناي واقعي كلمه....

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 20:1 توسط سحر تحویلی |

رقص در ميان شعله ها

 

فريادهاي ملتمسانه اش سكوت صبح را پاره كرد. هنوز خورشيد گرمابخشي اش را آغاز نكرده بود كه او رقصنده با شعله ها ، سرود مرگ را تكرار مي كرد. گرما بود و تشنگي ، فرياد بود و رقص  و او آهسته در ميان شعله ها ذوب مي شد ، چشمان هراسان فرزندانش او را بدرقه مي كردند ، ديگر چشمانش نمي ديد ‌، اما در ميان شعله ها ، حضورشان را احساس مي كرد. آتش به بافت استخوانش رسيده بود ، شعله ها نبودندكه او را مي سوزاندند او در آتش جهل و ستم مي سوخت ، او در ميان شعله ها لحظه رهايي را جشن مي گرفت ، شعله ها او راآزاد كرده بودند ، او همگام با شعله ها مي رقصيد...

از ساليان پيش كه مباحث گوناگون روانشناختي به علل خودكشي و عوامل تشديد كننده ي آن پرداخته است ، همواره زنان از معصوم ترين قربانيان اين پديده بوده اند.

علل اقدام به خود كشي از يك سو و روشهايي كه هر فرد براي از ميان برداشتن خود در پيش مي گيرد از سوي ديگر از جمله معقولاتي است كه توجه و تمركز بر روي آن با توجه به بافت و فرهنگ يك جامعه بايد در نظر گرفته شود.

توجه به نوع جنسيت ، سن ، سطح سواد و فرهنگ همه و همه ما را در شناخت عوامل و چگونگي پيشگيري از خودكشي ياري مي رساند.

طي تحقيقاتي كه در جوامع عمدتا شرقي صورت گرفته است ، علل خود كشي در زنان عمدتا به شرايطي كه خانواده و اجتماع براي آنان رقم مي زند باز مي گردد ، فرزند دختر از ابتداي كودكي در اينگونه جوامع مي آموزد كه وجودش نيمي از مرد است و همواره با حسرت مي انديشد كه چرا مرد به دنيا نيامده است . پس زن در سنين كودكي مي آموزد كه وجودش چندان با ارزش نيست و مي توان به سادگي از آن گذشت.

تبعيض و نابرابري جنسي كه در جوامع نامترقي از خانواده شروع مي شود ، آموزشگاهي براي فرزندان است ، اين تبعيض چه در سطح بي عدالتي در خوراك و پوشاك باشد و چه در سطح بي عدالتي در تحصيل و پرورش ، به كودكان يك خانواده مي آموزد كه تفاوت بين زن و مرد چگونه بايد خود را نمايان سازد.

فرزند پسر مي آموزد كه مي تواند تنها به دليل مرد بودنش جنس برتر باشد و بر زن تنها به دليل زن بودنش بتازد ، بدين ترتيب مرد از سنين كودكي مي آموزد كه جنس زن وجودي است كه مي توان آنرا ناديده گرفت و از وجودش براحتي گذشت.

تا اينجا ما جامعه اي را داريم كه در آن زنان و مردانش به يك تفكر مشترك دست يافته اند ، زندگي زن امري است كه مي توان بسادگي از آن گذر كرد.

زنان در اين جامعه رشد كرده و به تناسب سطح فرهنگ و تفكر خانواده و جامعه شان پيش مي روند . بسياري از آنان در سنين نوجواني تن به زندگي مشترك داده و براي هميشه از تلاش براي پروراندن خود باز مي ايستند.

زنان در اين جوامع انسانهايي هستند كه تنها بايد باشند و زندگي بيافرينند. در جوامع شرقي اين امري بسيار ملموس تر است .

افسردگي زنان در اينگونه جوامع چندين برابر مردان است و از آنجايي كه سطح سوادشان نيز نسبت به مردان پايين تر است نمي توانند خود را از دام افسردگي بيرون كشند.

افسردگي در اينگونه زنان به دلايل گوناگون بوجود مي آيد اما آنچه كه در اين ميان قابل تعمق است اين است كه همه ي اين عوامل به جامعه و بستري كه زنان در آن رشد كرده اند باز مي گردد.

جامعه اي كه به زنان مي آموزد به جاي برابري طلبي همسران خوبي براي شوهرانشان باشند، به جاي تلاش براي پروراندن خود ، مادران خوبي براي فرزندانشان باشند و در آخر به جاي حل مشكلات ، مشكلات را تحمل نمايند . در اين جامعه وجود زن در گرو وجود پدر ، شوهر  و فرزندان است و هرگز يك زن به عنوان يك انسان مستقل برآورد نمي شود.

در اينجا سه ركن اساسي يعني خانوده ، جامعه و حكومت دست به دست يكدگر داده و بر زن مي تازند. زن در اين ميان بي پناه و  بي بهره از آموزش هاي لازم در خود فرو مي رود.

ازدواج هاي اجباري و تولد فرزندان متعدد به زن مي فهماند كه كم كم به دست فراموشي سپرده خواهد شد .

گرچه از منظر يك جامعه متمدن ، پس از يك ازدواج ناموفق مي توان براحتي طلاق گرفت اما در اينگونه جوامع طلاق لكه ننگي است كه ابتدا بر دامن زن و سپس بر دامن اطرافيان مي نشيند و به همين دليل اگر زني موفق به گرفتن طلاق شود باز هم جامعه و خانواده زندگي را بر وي سخت خواهند كرد. در اينجا ما با زناني سروكار نداريم كه مي توانند به تنهايي از عهده زندگي خود بر بيايند ، بلكه با زناني روبرو هستيم كه از ابتدا آموخته اند براي ادامه زندگي بايد به مرد متكي باشند . مردان نيز در اينگونه جوامع كمتر به زن از ديد يك انسان مي نگرند و براي حمايت از يك زن بايد يا  او را در حيطه كفالت خود قرار دهند و يا در ازاي هرگونه كمك خواستار رابطه جنسي با وي مي باشند.

پس تا اينجا تصويري از يك جامعه سنتي داريم كه در آن زمينه براي افسردگي زنان كاملا فراهم است و بالاطبع هرگاه زنان افسرده باشند بي شك فرزندان و همسرانشان نيز در دام افسردگي قرار مي گيرند.

اين جوامع كه عمدتا شرقي مي باشند در ميان آمار خودكشي رتبه هاي بالايي دارند . هم اكنون در سطح جهان به ترتيب چين ، هندوستان و ايران داراي بالاترين آمار خودكشي در ميان زنان مي باشند.

در اين سه كشور خانواده ها عمدتا پر جمعيت ، جوامع سنتي و حكومت ها نادموكراتيك هستند. دختران در خانواده هايي متولد مي شوند كه بايد همواره و بيش از هر چيز ديگر در فكر حفظ بكارت خود باشند در جامعه اي رشد مي كنند كه از آنان به عنوان كالا استفاده مي شود حال چه براي مصرف داخلي بصورت ازدواج و تولد فرزند و چه به صورت خارجي آن ، براي تن فروشي.

 حكومت نيز به ياري اين دو ركن شتافته و براي ادامه حيات خود هر چه بيشتر فشار را بر قشر عظيمي از افراد خود وارد مي سازد.

حال به اينجا مي رسيم كه زنان به دليل آگاه نبودن و فرار از زندگي سخت خود آخرين راه را بر مي گزينند.

زناني را در نظر بگريد كه افسرده و سرخورده مي كوشند تا مفري براي نجات خود بيابند . آن زمان كه هيچ روزنه اي بر رويشان گشوده نشود تصميم به از بين بردن خود مي گيرند.

تصميم براي خودكشي به دوسته  تقسيم مي شود:

۱-    تصميم آني براي خودكشي :  اين حالت معمولا پس از يك كشمكش شديد صورت مي گيرد. در اين حالت فرد قدرت تسكين دادن به خود را از دست مي دهد و در يك لحظه تصميم به خودكشي مي گيرد. اين حالت بيشتر در مورد زنان صادق است . زيرا اينگونه زنان از قبل نيز ناملايمات و نابرابري هاي زيادي را ديده و تحمل كرده اند و در يك لحظه قدرت تسلط به خود  را از دست داده و با توجه به ناهنجاريهايي كه از قبل بر آنان وارد گشته است اقدام به خودكشي مي نمايند. معمولا خودكشي هايي كه به صورت تصميم آني انجام مي شود ناموفق است . اما اگر فرد اقدام به خودسوزي نمايد اين نتيجه گيري به سوي ديگري خواهد رفت . زيرا در خودسوزي فاصله تصميم گيري تا پشيماني بسيار اندك است. اما در موارد ديگر مانند خوردن قرص و يا زدن رگ ، خودكشي تا حدودي ناموفق است  زيرا اطرافيان آمادگي بروز هر كاري را از طرف فرد دارند و همين امر باعث مي شود كه فرد تا چند مدت تحت نظر باشد.

۲-    خودكشي با تصميم قبلي: اين حالت بيشتر در افرادي رخ مي دهد كه در درجه بالاي افسردگي قرار دارند . اينگونه افراد از مدتي قبل براي از بين بردن خود نقشه مي كشند و از آنجايي كه همه جوانب كار را بررسي مي كنند معمولا در از بين بردن خود موفق مي شوند. بسياري از اينگونه افراد حتي در روز موعود نيز بسيار عادي رفتار مي كنند و همين امر باعث مي شود تا اطرافيان به قصد و نيت فرد پي نبرند و بدين ترتيب فرد مي تواند براحتي خود را از ميان بردارد. اين بعد نيز درمورد زنان بسيار شايع است. زناني كه از افسردگي شديد رنج مي برند ، مدتها در خود فرو رفته و بدنبال راه چاره اند و از آنجايي كه هيچ راهي نمي يابند كم كم بدين نتيجه مي رسند كه خود را از بين ببرند و از آنجايي كه با ديدن ناملايمات در تصميم خود مصر مي شوند ، مي كوشند تا با روشي خود را از ميان بردارند كه راه برگشتي برايش وجود نداشته باشد و به همين دليل است كه معمولا در انجام خودكشي موفق مي شوند.

 

 

اما نكته قابل تعمق و تاثر آن است كه چرا بسياري از زنان براي از ميان برداشتن خود ، خود سوزي را انتخاب مي كنند. براي بررسي اين امر بايد ۲ شاخص را مد نظر داشت :

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386 و ساعت 22:0 توسط سحر تحویلی |